چطور می‌توانیم خلاقیت را در خود پرورش دهیم؟

یه آزمایشی انجام شده بود که تهش به این نتیجه رسیدن که قرمزی که من می بینم با قرمزی که تو می بینی فرق داره. برعکسش هم صادقه. کلماتی که از ذهن ما خارج میشه شاید یه لباس تنشون باشه و همه قرمز باشند اما قرمزی که من می بینم با قرمزی که یکی دیگه می بینه متفاوته.

ما میگیم خلاق اما خلاقی که در مغز من ، تو ، لاله، اقای یوسف و احمد میگذره یکی نیست.

برای همین پرسیدم تعریف مشترک از خلاقیت چیه دقیقا؟

تعریف شخصی اقای یوسف اونیه که نوشته ،حدسم اینه که منبع خاصی بیرونی ندارن. تعریف خودشونه.

اما حدسم اینه : احمد تعریفش یه چیز دیگه است نزدیک تر به تعریف تو از خلاقیت هست. خلاقیتی که در یه جایی قبلا می خوندم و بهش میگفتن خلاقیت روزانه (کوچک ) که همه ادمها دارندش بعد می رسیم به خلاقیتهای بزرگ وبزرگتر چیزی نزدیک به اونی که اقای یوسف میگن …

منبعش رو یافتم میارمش اینجا. چون خودم خیلی اون موقع بی دقت خوندمش هیچی ازش یادم نیست تقریبا. حتی عنوانش رو :دی

1 پسندیده

این مثال از اون چیزائی که خیلی توی علم امروز میبینیم. یه مسئله دارید میخاید راه حل براش پیدا کنید. با چیزای که موجوده میاید سئوال رو جواب میدید. این ادم باهوشیه ولی چیزی خلق نکرده.
مثال جالب: یه نگاه به داستان ریاضیدان معروف معاصر گریگوری پرلمن بندازید. حرفاش وقتی جایزه فیلدز رو رد میکنه جالبه.

1 پسندیده

منظور مسیر مقاله ای بود که مینوشته.

توی علم شاید بشه دوره های مختلف رو مقایسه کرد. یکی از چیزائی که شاید بشه دید اینه که جامعه سعی میکنه یه جور دینی رو داشته باشه که برای هر چیزی یه راه حل داره. ادما این راه حلهای غالب رو میپرستن و هر چیزی که با این راه حل مخالف باشه رو طرد میکنه. مثل مکانیک کلاسیک 1900 یا مکانیک کوانتوم الان. زمانی که این ایمان سست میشه دوره ایه که خلاقیت خودش رو نشون میده. مثل 1900-1940.

1 پسندیده

یک دغدغه ذهنی چقدر IQ با خلاقیت ارتباط داره؟یعنی آدمی که دارای هوش متوسط است چقدر میتونه خلاقیت داشته باشد؟ خلاقیت به هوش فرد بستگی دارد یا به نگرش و نگاه فرد به موضوع؟

1 پسندیده

یک موضوعی که من امروز به اون روبرو شدم این بود: آیا ما خلاقیت را برای اینکه خلاقیت است، استفاده می کنیم یا برای اینکه به مسئله یا مشکلی برخورده ایم؟به عبارتی بدون ایجاد مسئله در ذهن به سمت خلاقیت کشیده می شویم؟ و اگر اینطور است مسأله چرا توی ذهن برخی افراد شکل می گیرد و در ذهن افراد یا فرد دیگر در همون شرایط شکل نمی گیرد؟

1 پسندیده

در دوره مهندسی ارزش استاد می گفت یک سیب چرخید، برخورد کرد سر نیوتن و جاذبه کشف شد! بهش گفتم: تو واقعا چنین مطلبی را باور میکنی؟ گفتم من چند روزه درگیر این مطلبم که واقعا با یک سیب میشه جاذبه را کشف کرد ؟ تا انسان نسبت به موضوعی اطلاعات جامع نداشته باشه، تا تحلیل کارکرد نداشته باشه، تا احساس نیاز یا همون دغدغه و نگاه را نداشته باشه نمیتونه چیزی را کشف کنه، چون خلاقیت، نوآوری، کشف یک موضوع محصول یک نیاز و جستجوی سازمان یافته و داشتن دغدغه است، آیا واقعا با برخورد سیب میشه کشف کرد؟

1 پسندیده

چه جوابی داد؟ واقعا باور کرده بود؟


داروین در شرح حال زندگیش، از داستان لحظه کشف تئوری« انتخاب طبیعی» بعنوان « لحظه آها یافتم! » یاد کرده. اون توی اتاق مطالعه اش در ماه اکتبرسال 1838 ، کتاب نوشتۀ «مالتوس» دربارۀ جمعیت رو می خونده . و بطور غیر مترقبه ای، الگوریتم مقدماتی انتخاب طبیعی، یک جورایی در مغزش جرقه زد، و گفت، ” وای، بالاخره، یک تئوری دارم که با هاش کار کنم. “

حدود 10 یا 20 سال پیش، یک دانشمندی به اسم Howard Gruber به نوشته های داروین مربوط به آن زمان رجوع کرد. داروین در این نسخه های مفصل، هر ایده کوچک و هر شمّ ِ کوچکی رو که داشته رو نوشته، گرویر فهمید که داروین تئوری کامل « انتخاب طبیعی» رو از ماه های ماه قبل داشته، اما هنوز قادر به درک کامل اون نبوده. ایده های بزرگ اغلب اینطوری شکل می گیرن؛ بعد کلی خرج کردن وقت و انرژی یه نفر پای مسئله.


بخش قابل توجهی از این موضوع برمگیرده به چیزی که مریم گفت : چقدر علاقه و عشق داری که از چیزی سر دربیاری، فارغ از اون چیزی که ترکیب ژنتیکیت و سیم کشی مغزت بهت اجازه میده؟ چند سال از عمرت؟ چقدر از بودن کنار ادمهایی که دوست داری رو بذاری پای مساله ای که می خوای حل کنی. این علاقه است که می ندازه ات توی جریانی به اسم flow که خیلی ها بهش میگن ا ک س ت ا ز ی ( جدا نوشتم چون تجربه قبلیم نشون داده که فیلتر میشه نوشته )

1 پسندیده

خلاقیت با علم و دانش ارتباط دارد ؟ یک تحقیق در مورد خلاقیت نشان می دهد افراد تا هفت سالگی قوه خلاقیت بالایی دارد و بعد از ورود به مدرسه خلاقیتش کمتر می شود! چرا ؟ آیا این موضوع میتواند واقعیت داشته باشد؟

راسل در کتاب جهان بینی علمیش میگه : “درست هنگامی که انسان عامی با تمام دل به علم ایمان می آورد، جستجوگر ازمایشگاهی در راه این است که ایمان خود را نسبت به آن از دست بدهد”

به نظر می رسه ما در عصر اسطوره سازی از علم هستیم و عصر خیلی قوی هم هست و احتمالا تا چندین قرن طول بکشه. پس زندگی ما خیلی تحت تاثیر این اسطوره قرار میگیره. ما و بچه ها . بچه ها رو می فرستیم مدرسه و اونجا کلا سیم پیچی مغزشون تغییر می کنه. سیستم پاداش دهی مدارس طوریه که روی نیمکره مغز به یه میزان کار نمی کنند.

اغلب بچه ها تا زمانی که مدرسه نرفتن و بعضی هم حتی بیشتر تا ده دوازده سالگی شاعر و هنرمند و فیلسوف هستن و قوه تخیل قوی دارن. یه بچه سه ساله می تونه به صورت بداهه شعر بگه. نمیدونم دیدین یا نه. دختر بچه ها مخصوصا. اکثر بچه ها دوستان خیالی دارند. اگه باهاشون بازی کرده باشید متوجه میشین.

وقتی بچه ها میرن مدرسه و البته بعضی اموزشهایی که توی خونه می گیرن هم دخیل هست نیمکره راست که شاعر باشه به نیمکره چب مغلوب میشه. نیمکره چب بیشتر در تفکر مفهومی و نیمکره راست در تفکر تصویری نقش دارند.
مثلا اگه به شما بگند که در مورد درخت بنویسید چه کار می کنید؟ از روی نوع نوشته تون میشه فهمید که تعادل بین این ارتباط بین نیمکره ها برقراره یا یکی بر دیگری می چربه؟

نقاشی های روی غارها نشون میده که انسانها قبل از این که علم رو خلق کنند، هنر رو خلق کردن. این خودش نشون میده که ما قبلا افکار ازاد تری داشتیم. درست مثل بچه ها . یا ادعا کرد که علم زاده هنره. چون هنر از درون میاد و علمی که به بچه ها اموزش میدیم از بیرون : (روی تصاویر کلیک کنید بزرگتر میشن)

به نظرم بچه ها رو نباید فرستاد مدرسه های فعلی

5 پسندیده

قضاوت در مورد این مسئله ساده نیست. هر چند مدرسه و نظم خلاقیت رو نابود میکنه ولی برای پیشرفت جامعه لازمه. مگر اینکه بخوایم معنی پیشرفت رو تغییر بدیم.

2 پسندیده

مثلا الان کارکرد مدرسه چیه؟ آیا به جای دوازده سال درس خواندن کار بهتری نمیشه کرد؟مثلا 5 سال درس بخونیم و کار و عمل یاد بگیریم، یعنی اصول اولیه آموزش را یاد بگیریم و بعد دنبال زندگیمان برویم، من بعد از اینهمه درس خوندن هنوز نسبت به کارکرد این هفت سال آخر تردید دارم و دلیلش را اشتغال یک گروه در جامعه میدونم؟ امروز یکی از دوستان می گفت اگه میخوای بدونی در مسیر حرکت و پیشرفت چیزی اثر دارد یا نه؟ می تونید اونو حذف شده تلقی کنی و اثرات را ببینی؟ حالا ما 5 سال با کیفیت اول تا پنجم داریم و راهنمایی و دبیرستان نداریم مگه چی میشه؟

با توجه به گفته های شما و با توجه به این چند صفحه کتابی که گذاشتین، به این نتیجه رسیدم که باید تو مدارس و همین طور ما آدم بزرگا تو زندگی عادیمون فعالیت هایی رو بگنجونیم که این نیمکره راست رو (مسئوله خلاقیته؟) فعال نگه داره هر چند با نیمکره چپ هم ناچار هستیم که کار کنیم بالاخره!!!

مثلا وقتی یه مساله فیزیک مکانیک می بینیم نخوایم یه راست بریم سر تعاریف و فرمول های رایج. در واقع ببینیم در واقعیت اونچه که خودمون می بینیم و انتظار داریم چیه؟ یا دیدن کاریکاتور و برداشت مفهومی که پشتش هست. همینطور آموختن یکی از انواع هنر. همیشه برام سوال بود که بچه های هنرهای تجسمی چطور انقدر متنوع خلق می کنن. جوابم رو اون بالا گرفتم. مرسی فائزه

درسته . کار سختیه برای همین نوشتم مدرسه های فعلی
این مختص همه ادمها نیست. کسانی هستن که حتی به بچه هاشون یاد نمیدن که رنگهای اصلی چی هستن. شمارش تا ده رو حتی قبل مدرسه اموزش نمیدن بهشون به هر دلیلی.
اما مثالی که اینجا زدم فرق میکنه. مدارس فعلی مشکلاتی دارن که اگه به سمت بهبود پیش بره. چرا که نه؟
انوقت اون عده ای که خوداموز به بچه هاشون درس میدن هم بچه هاشون رو می فرستن مدرسه و اون همه وقت و انرژی شخصی پاشون نمیذارن

#تجریه
بابام وقتی معلم روستا بود میگفت ما بچه هایی داشتیم که تمام گیاهان منطقه رو با اسم می شناختن اما نمی تونستن مثلا تا بیست بشمارند ، بعد اون زمان طبق یه بخشنامه هایی این بچه ها رو باید میذاشتن توی بخش کند ذهنا! خب این سیستم یه جای کارش می لنگه … برای همین معلمها توی فرمها دست می بردن. سیستم های غربالگری بچه ها توی مدارس مقداری جالب نیست.

اموزش همگانی باید باشه، اما چه اموزشی؟ اموزشی که بهینه شده باشه . و این بهینه شدن هم تعریف خاصی داشته باشه. به جای این که مردم را تحت اموزش قرار بدن که به چه چیزی فکر کنن باید به انها اموزش بدن که چگونه فکر کنن

یه مثالش پاسکال هست. تفاوتش با بقیه چیه؟ این که اون به جای این که به قله های حساب دیفرانسیل برسه به قله احتمالات رسید. چون پرسشهایی از خودش پرسید که دیگران نپرسیده بودن

3 پسندیده

به نظر من این موضوع خیلی ساده هست در عین حال پیچیده!
اگر ما به اطراف خودمون یه نگاهی بندازیم و چیز
های ساده ای که البته به نظر ما ساده و معمولیه
متوجه میشیم که درون همین سادگی چیزی نهفته هست که ما میتونیم اون رو کشف کنیم.
برای این کار نیاز به یک ذهن آرام داریم و
همچنین یه کم توجه به محیط پیرامون…

هر چیز و هر کاری، یه ابزاری میخاد. ابزار خلاقیت هم مهارته. داشتن مهارت، به آدم اعتماد به نفس میده و این یکی از ابزارهای مهم خلاقیته که نداشتن باعث مردن خیلی از ایده ها میشه.
برای مثال، ممکنه تو ذهن شما، یه ایده ای بیاد، که تو حوزۀ تخصصی شما نیست. بنابراین چون مهارتشو ندارین، در حد ایده میمونه و همونجا تموم میشه و یا اگر هم برین سراغش، بعد از صرف وقت و هزینه، چیز قابلی در نمیاد.
در کل، اگه بخام نظرمو جمع بندی کنم، اینو میگم که خلاقیت، نیاز به مطالعۀ زیاد تو حوزۀ تخصصی و نیمه تخصصی افراد داره. بعد فرد متخصص تو زمینه کاری خودش، نیازها رو میشناسه، و برای رفعشون فکر میکنه و یه محصول خلق میشه. البته اگه تواناییش رو داشته باشه، تیمی کار کنه هم زیاد بد نیست.

1 پسندیده

واقعا اگر اینطوری می شد بهتر نبود؟ اگر سنگ دستشویی اینطوری نبود، چطوری میشد؟ اگه گوشی همراه دکمه نداشت چطوری میشد؟ اگر خطوط بصورت کابلی نبودند چطور میشد؟به جای ماشین از چه چیز دیگه ایی میشود استفاده کرد که کارکرد ماشین را داشته باشه ولی دودزا نباشه، سوخت فسیلی نداشته باشه؟ به جای اتوبوس گازوئیلی از چه وسیله ایی میشه استفاده کرد؟ اگه این شکلی نباشه چه شکلی میشه؟ به جای شمع برای روشنایی از چی میشه استفاده کرد؟ در داخل شهرها به جای لوله کشی گاز از چه تکنولوژی میشه استفاده کرد؟ به جای اجاق گاز از چه وسیله ایی میشه استفاده کرد؟ جهت روشن کردن خونه اگه لامپ نباشه چه چیزی جایگزینش میشه؟ جهت جابجایی سریع مریض تو ترافیک های سنگین شهری پیشنهادی دارید و هزاران هزار سوال در اطرافمان، اگر بصورت فازی داخلش بشیم چقدرش ناشی از مهارت است و چه مقدارش برخاسته از نیاز؟ این نیاز و مهارت را چگونه پرورش بدهیم تا حرکت کنیم و خلق نماییم؟

اولا که ما باید در ابتدا محیط و اتفاقات اطرافمان را به چالش بکشیم تا بتوانیم چیزی یا موضوعی اختراع کنیم.ولی واقعیت این است که جامعه ای که ما در آن زندگی میکنیم،به شخصی که میخواهد فکر خلاقانه خود راعملی کند،بهایی داده نمیشود و آن فرد،شخصا باید برای عملی شدن فکر خود هزینه گزاف پرداخت کند،که آیا از ایده وی استقبال گردد یا خیر.متعاقبا در چنین جامعه ای کسی به خلاقیت ذهن،فکر نمیکند و افراد،صرفا به دنبال روزمرگی های خود می باشند.

2 پسندیده

داشتم به تصویر تولستوی نگاه میکردم، می اندیشیدم چی میشه که یک انسان، متفکر بزرگ بشه؟ واقعا فکر انسان در محیط نمی گنجد و حتی می تواند فراتر از زمان و مکان خود حرکت کند، واقعا فکر انسان ابزاری عجیب و شگفت انگیزیه، ولی انچه ذهن منو مشغول میکنه حرکت جوامع بعد از قرن نوزدهمه، واقعا چه اتفاقی افتاد که در این چند قرن چند برابر تمدن بشر در نوزده قرن قبل و قبلتر از میلاد مسیح پیشرفت علمی، دانشی و فکری رخ داد و انچیزهایی که روزی در رویاهای ژول ورن، آیزاک آسیموف بود محقق شد؟ کی فکرشو میکرد روزی روی کره ماه یک انسان قدم بزند یا بخواد بره مریخ، مگر این انسانها همون انسانهای ده هزار سال یا دو هزار سال یا اصلا انسانهای قبل از جیمز وات نبودند؟ واقعا چه اتفاقی افتاده؟؟؟؟

1 پسندیده

یه سری عوامل دست به دست هم دادن : پیشرفتهای سیستم حمل و نقل و مهاجرتها، صنعت چاپ و … بقیه اش رو شما بگید که چی شد :

بیایین فرض بگیریم که همه تاریخ بشر در یک سال اتفاق افتاده، هر روز تقویم رو معادل چهار هزار سال در نظر بگیریم، مبدا تقویممون، یک فروردین، وقتی هست که اولین ادم بدوی به این دنیا اومده؛ همون “هوموهابیلیس” یا انسان ماهر. اولین بار ایشون بودن که پاشدن سرپا تا ببینن توی دنیا چی میگذره. سه ماه طول کشید تا ایشون بتونه به شکل تقریبا رایج امروزی صحبت کنه.



حدود 8 هزار سال اخیری که براش تاریخ مدوّن داریم توی دو سه روز آخر سال می گنجه. سقراط، افلاطون و ارسطو در ساعت نه صبح روز 29 اسفند به دنیا اومدن. مسیح در ساعت دوازده ظهر و کریتسف کلمب در ساعت 9 و نیم شب. آخرین ساعت آخرین شب سال، تمام رویدادهای دو قرن نوزده و بیستم اتفاق افتادن. پادپرس هم در کسری از چند ثانیه اخر نطفه اش بسته شده :wink:

چی شد؟
چی باعثش شد؟
بعد از این سرعت رشد چطور خواهد بود؟ سرعت خلق کردن؟ ورود خلاقها؟

4 پسندیده