درسته که به ذهن یک نفر نمیتونه متصل بشه ولی به خاصیتی مثل شهود میتونه. نکته اینه که این ادعا که مفهوم به طور ثابت در طول زمان وجود داشته، درست نیست. در واقع این مفهوم به اشکال مختلفی منتسب میشه: از اجسام، طبیعت تا افسانهها. یعنی نمیتونین بگین که مفهومی که به شکل امروزی یا در طی تمدن مدرن یا در طول دینهای جهانشمول از خدا شکل گرفته در گذشته هم وجود داشته. اتفاقا در طول زمان، هر شکل آزمونپذیری از خدا منسوخ شده و کمکم به مفهومی ماورایی ارتقا پیدا کرده. این حاصل چالش بین آزمون پذیری و این مفهوم هست.
بنابراین نمیتونم این حرف رو بپذیرم که کلیت به معنی عمق هست بلکه به معنی این هست که از نظر ذهنی اتفاقا هر چیزی که فرای قدرت جسمی و ذهنی بوده به قدرتی ماورایی منتسب شده. سادهترین مسیر برای ذهن انسانی تا به جای تلاش برای درک چیزهایی که به سختی قابل فهم هستن (یا ممکنه حتی قابل فهم نباشن) اینه که جوابی برای اونها بسازه و چه بهتره که این جواب اونقدر مبهم باشه که هم به سادگی قابل آزمون نباشه و هم تا حد ممکن قادر به جواب دادن به کل پرسشها باشه. این خصوصیات همیشه در مفهوم خدا باقی مونده.
شاید بد نباشه که به مفهوم حقیقت یا واقعیت هم نگاه کنیم. به این معنی خدا یک حقیقت محض هست نه واقعیت قابل آزمون. حقیقت محض به معنی چیزی که همیشه درست هست ولی تمایزی برای آزمون به شما نمیده. مثال ساده: فردا یا باران میباره یا نمیباره. اتفاقا تجمیع تضادها یکی از خصوصیتهای متداول در فرهنگهای مختلف هست که به خدا منتسب میشه.
این حرف بسیار غیرمنصفانهست. برای مثال به قبل از فیزیک مدرن و بعد از اون نگاه کنین: نقش قدرت ماورایی در پدیدههای طبیعی در زمان کم و کمتر شده. در واقع استقرای ذهنی رو اگر به کار ببریم الان به جز مبدا آفرینش، از نظر کلیات پدیدههای طبیعی، نکتهای نیست که بتونه منتسب به قدرت ماورایی بشه. بین روشی که با این سرعت و قدرت اکثر پدیدهها رو به شکلی آزمون پذیر توضیح میده و روشی که به شکلی آزمون ناپذیر همه چیز رو به یک مفهوم منتسب میکنه، کدوم رو انتخاب میکنین؟
یک تصور وجود داره که ظاهرا امروز به نظر میاد که حجم نادانستهها بیشتر از گذشته هست و این شاید القایی از خواندن تاریخ به شکلی نامناسب باشه. علم به شکلی مداوم مرزهای فهم رو گسترش داده و البته سئوالات بسیار مشخصتر و دقیقتری از گذشته رو میپرسه. ما امروز به شکل یک جامعه انسانی، بسیار بیشتر از گذشته میدانیم و البته به دلیل این گسترش مرزها، بسیار بیشتر از گذشته هم سئوال برای پرسیدن داریم. تصور کنین در ۲۰۰ سال گذشته یک نفر از سیاهچاله حرف میزد (مرزی بسیار شگفت آور که فرای قدرت مشاهده معمول انسانی هست!)، یا در مورد مکانیک کوانتومی و مسائل اون حرف میزد (کمتر شگفت انگیز هست ولی هنوز بسیار با فهم علمی اون زمان فاصله داره).
این یک بحث ناتوانی علمی نیست، بحث بیشتر اجتماعی هست. این دوتا رو نباید قاطی کنیم. برای پیشرفت نیازی به انکار مفهوم خدا نیست ولی استفاده اجتماعی نادرست از این مفهوم میتونه منجر به فجایع اجتماعی بشه چه از طریق قدرت چه از طریق اهمال افراد در مسئولیت پذیری. اتفاقا در بسیاری از موارد پیشرفت در گذشته از مسیر ناخوشایند مثل «فشار بر توده مردم» گذشته بخصوص وقتی صرفا خود پیشرفت (به شکل چینی در دنیای امروز) هدف باشه و نه رفاه عمومی.
بله اگر که مسیر فهم علمی-اجتماعی با استفاده از مفهوم خدا همساز شده باشه، اون موقع به شکلی قدرتمند به ثبات و پیشرفت اجتماعی کمک میکنه ولی دلیل اینه که عموم آدمها به دنبال جواب سرراست هستن و نه فهم!
خیلی چیزها در بین انسانها حضور داره و اتفاقا بسیاری از این چیزها به طبیعت و غریزه انسان برمیگرده نه لزوما بنیادی و متعالی بودن. انسانها با وجود اینکه قدرتمندترین و موفقترین گونه زنده بودن، هنوز میترسن، هنوز بدون دلیل کشتار میکنن و هنوز توان این رو ندارن که بفهمن نتایج عملکردشون بر طبیعت میتونه مصیبت بار باشه و … . این رو من لزوما به عنوان یک خاصیت مثبت نمیبینم!
یادمون هم باشه که هنوز در سیاست مهمترین ابزار «سرعت اقناع عمومی به هر شکلی» هست نه دانش! کمتر کسی برای سوار شدن و در دست گرفتن تحولات اجتماعی به فهم عمومی تکیه میکنه، باور ندارین به دنیای سیاست و اقتصاد کمی دقیقتر نگاه کنین.