روز بزرگداشت مولوی مبارک!

من از کجا پند از کجا باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را برریز بر جان ساقیا
بر دست من نه جام جان ای دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان پیش آر پنهان ساقیا
نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را
آن عاشق نانباره را کنجی بخسبان ساقیا
ای جان جان جان جان ما نامدیم از بهر نان
برجه گدارویی مکن در بزم سلطان ساقیا
اول بگیر آن جام مه بر کفه آن پیر نه
چون مست گردد پیر ده رو سوی مستان ساقیا
رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا
ور شرم داری یک قدح بر شرم افشان ساقیا
برخیز ای ساقی بیا ای دشمن شرم و حیا
تا بخت ما خندان شود پیش آی خندان ساقیا


نظر شما درباره اشعار و شخصیت مولانا چیه؟

7 Likes

غزلیات شمس منو شیفته می کنه… حس می کنم مولانا روانشناس بوده…

وقتی تفسیرای دکتر اعتمادی رو گوش میدم تا سه چهار روز شارژم

شخصیت مولانا و تحولی که از یه عالم به ظاهر پخته، مشهور به یک فرد شوریده و شاعر که سفر شخصی و روحی خودش رو کامل می کنه، می تونه داستان آموزنده ای برای خیلی از ما باشه…

یه موضوعی که منو تو دنیای شعر اذیت می کنه، انبوه غزل ها و شعرهای عاشقانه ی پر از آه و ناله هست… در حالی که غزلیات و اشعار مولانا فقط روح رو به رقص و وجد میاره… بی نظیره.

"ره آسمان درونست پر عشق را بجنبان
پر عشق چون قوی شد غم نردبان نماند"

6 Likes

دقیقا همینطوره غزلیات مولانا در تشریح معنا و رقص و وجده

3 Likes

نظر دادن در مورد مولانا به نظر من خیلی سخت خواهد بود. به نظر من عمق نوای ذهنی مولانا فراتر از حد تصورم هست و این چیزی است که من رو برانگیخته می کنه. یکی از اعجازهای سخنی مولانا گفتن هزاران مفهوم در یک بیت یا یک مصرع هست و این نوع سخن گفتن، در اثار انسانهای اندکی نهفته هست و یکی از این انسانها از نظر من مولانا هست.

مولانا سفری درونی رو اغاز کرده که باعث شده درعین طوفانی بودن روحش، به صلح درونی برسه و به قول خودش، اصل تضاد رو درک کرده باشه. خوندن اشعارش و فهمیدنشون با درک ناقصی که دارم، یکی از بزرگترین انگیزه های فهمیدنی من هست. می تونم بگم که اشعار زیبا و عمیق فراوانی داره که انتخاب کردن رو برای من سخت می کنه. اگر بخوام به صورت سریع یکی از شعرهایی که تو ذهنم میاد رو انتخاب کنم به شعر
در دیده ی من اندرا وز چشم من بنگر مرا
زیرا برون از دیده ها منزلگهی بگزیده ام
تو مست مست سرخوشی من مست بی سر سرخوشم
تو عاشق خندان لبی من بی دهان خندیده ام

میرسم که غزل کامل رو هم میشه در اینجا مشاهده کرد

و اما آنجا که مولانا با زیباترین قلم اصل « تضاد» را بیان می‌کنه به اشعار زیر می رسم:

«زندگانی آشتی ضدهاست
مرگ آن کاندر میان‌شان جنگ خاست
صلح اضداد است عمر این جهان
جنگ اضداد است عمر جاودان

این جهان جنگست کل چون بنگری
ذره با ذره چو دین با کافری
آن یکی ذره همی پرد به چپ
وآن دگر سوی یمین اندر طلب
ذره‌ای بالا و آن دیگر نگون
جنگ فعلیشان ببین اندر رکون
جنگ فعلی هست از جنگ نهان
زین تخالف آن تخالف را بدان
ذره‌ای کان محو شد در آفتاب
جنگ او بیرون شد از وصف و حساب
چون ز ذره محو شد نَفْس و نَفَس
جنگش اکنون جنگ خورشیدست بس

این جهان نو می‌شود دنیا و ما
بی خبر از نو شدن اندر بقا»

6 Likes

من فقط با یه بیت شیفته مولانا شدم:
رو سر بنه،به بالین؛تنها منو رها کن
ترکِ منِ خرابِ شبگرد مبتلا کن
یه بیت از مولانا در لحظات آخر زندگیش

3 Likes

مولوی

مولوی » دیوان شمس » غزلیات

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام

این بار من یک بارگی از عافیت ببریده‌ام

دل را ز خود برکنده‌ام با چیز دیگر زنده‌ام

عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام

ای مردمان ای مردمان از من نیاید مردمی

دیوانه هم نندیشد آن کاندر دل اندیشیده‌ام

دیوانه کوکب ریخته از شور من بگریخته

من با اجل آمیخته در نیستی پریده‌ام

امروز عقل من ز من یک بارگی بیزار شد

خواهد که ترساند مرا پنداشت من نادیده‌ام

من خود کجا ترسم از او شکلی بکردم بهر او

من گیج کی باشم ولی قاصد چنین گیجیده‌ام

از کاسهٔ استارگان وز خون گردون فارغم

بهر گدارویان بسی من کاسه‌ها لیسیده‌ام

من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده‌ام

حبس از کجا من از کجا مال که را دزدیده‌ام

در حبس تن غرقم به خون وز اشک چشم هر حرون

دامان خون آلود را در خاک می مالیده‌ام

مانند طفلی در شکم من پرورش دارم ز خون

یک بار زاید آدمی من بارها زاییده‌ام

چندانک خواهی درنگر در من که نشناسی مرا

زیرا از آن کم دیده‌ای من صدصفت گردیده‌ام

در دیده من اندرآ وز چشم من بنگر مرا

زیرا برون از دیده‌ها منزلگهی بگزیده‌ام

تو مست مست سرخوشی من مست بی‌سر سرخوشم

تو عاشق خندان لبی من بی‌دهان خندیده‌ام

من طرفه مرغم کز چمن با اشتهای خویشتن

بی‌دام و بی‌گیرنده‌ای اندر قفس خیزیده‌ام

زیرا قفس با دوستان خوشتر ز باغ و بوستان

بهر رضای یوسفان در چاه آرامیده‌ام

در زخم او زاری مکن دعوی بیماری مکن

صد جان شیرین داده‌ام تا این بلا بخریده‌ام

چون کرم پیله در بلا در اطلس و خز می روی

بشنو ز کرم پیله هم کاندر قبا پوسیده‌ام

پوسیده‌ای در گور تن رو پیش اسرافیل من

کز بهر من در صور دم کز گور تن ریزیده‌ام

نی نی چو باز ممتحن بردوز چشم از خویشتن

مانند طاووسی نکو من دیبه‌ها پوشیده‌ام

پیش طبیبش سر بنه یعنی مرا تریاق ده

زیرا در این دام نزه من زهرها نوشیده‌ام

تو پیش حلوایی جان شیرین و شیرین جان شوی

زیرا من از حلوای جان چون نیشکر بالیده‌ام

عین تو را حلوا کند به زانک صد حلوا دهد

من لذت حلوای جان جز از لبش نشنیده‌ام

خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن

بی گفت مردم بو برد زان سان که من بوییده‌ام

هر غوره‌ای نالان شده کای شمس تبریزی بیا

کز خامی و بی‌لذتی در خویشتن چغزیده‌ام
من ترجیح میدم سکوت کنم و اشعار ناب مولانا را از زبان دیگر دوستان بنگرم و شیرینی آنرا حس کنم چرا که خود حضرتش فرمود . خاموش کن کاندر سخن حلوا بیفتد از دهن

4 Likes

به به سروده ی خیلی زیبا و شور انگیزی بود

2 Likes

نکته های عمیقی هم درش هست ازجمله:
زیرا قفس با دوستان بهتر زباغ و بوستان
مخصوص کسانی که از تنهایی ترس دارن و متنفرند این بیت حجت رو آشکار میکنه که اگر دوست خوبی مثل کتاب داشته باشند هیچوقت از تنهایی متنفر نمیشن یا به تعبیر والاتر و بالاتر اگر همیشه خود را در محضر دوست ببینند که دیگه مشتاق تنهایی هم میشن . چون تنهایی را خانه از غیر پرداختن میدانند همانطور که حضرت حافظ فرمود :
خانه از غیر نپرداخته ای یعنی چه

4 Likes

من خودم با خوندن و گوش کردن اشعار مولانا، انرژی می گیرم و یکی از خوندنی / شنیدنی ترین های من رو ،این اشعار میسازن و یا بهتر بگم، فهمیدن نوای ذهنی پشت این اشعار.
گفتم یه شعری رو انتخاب کنم و نظر دوستان رو در مورد ،هر مفهموی که از هر قسمت این شعر برداشت می کنن، بپرسم. فکر می کنم که بتونم مفاهیم مختلف دیگه ای رو از این اشتراکات دیدگاه ها بفهمم.
برای این که یکم فضا رو از نوشتار در بیارم، فکر کردم این شعر انتخابیم رو به روش دیگه ای به اشتراک بذارم.


خوشحال میشم نظر دوستان رو بخونم.

3 Likes

یکی از اشکالاتی که در نوشته بزرگان وجود دارد این است که در زمان ایشان هنوز دستور زبان و استفاده از علائم هنوز ابداع نشده بوده و با خواندن سطحی و مرور نمی توان به کنه منظور بزرگان رسید .
ولی برای کسی که نزدیک شدن به مفهوم کلام و نیت گوینده دغدغه ای وجود دارد با چند بار خواندن ( از نظر حالت) می توان به این مهم نزدیک شد.
از قدیم الایام رسم بر این بوده که هر گاه یکی از این بزرگان در منظر عموم حاضر میشدند عده ای از عوام برای یافتن شگرد کار و بقول معروف میانبر از این بزرگان طلب پند و نصیحت و یا ذکر خاص ویا نکته و اسرار کلیدی میکردند.
حقیقت این است که خدا هیچ اسم اعظم یا ذکر خاصی در گوشی به این بزرگان نگفته و همه اسرار بطور آشکار در همه آثار بزرگان هست ولی عامل به عمل این نکات نیست.
یکی از اسرار و نکات کلیدی اینست که ما مجبور و مامور به گذاشتن و گذشتن هستیم .
حال اگر این گذاشتن و گذشتن بطور داوطلبانه و با اختیار انتخاب شود برکاتی خواهد داشت که حضرت مولانا بطور اجمالی در این غزل مرور فرموده.

2 Likes

فکر می کنم حافظ مفهوم این غزل رو تو یه مصرع گنجونده باشه
تو خود حجاب خودی حافظ از میانه برخیز

2 Likes

البته شعر حافظ همه بیت الغزل معرفتست ولی در این بیتی که نگاشتید حضرت حافظ فاصله عاشق و معشوق مورد نظرش بوده !
به عبارت دیگر میخواسته بگوید هر گاه خود (به معنای واقعی) را در نظر نگیری نظرت حق و خدایی میشود .
ولی در غزلی که از دیوان شمس نگاشتید حضرت مولانا میخواهد آن حس شناخت را به ما معرفی کند که هم واقعیت دارد هم حقیقت .
کسی که میمیرد به معنای واقعی تنهایی را حس میکند .نزدیک ترین کسان دیگر تحملش را ندارند.خودش میماند و اعمالش (بقول حضرت پروین ( خرم آنکس که در این محنت گاه / خاطری را سبب تسکین است )
در جایی دیگر حضرت مولانا می فرماید تو لیل القبری برو تا لیل القدری شوی به این معنی که کسی که شبی در قبری بخوابد مفهوم لیل القدر را میفهمد
بمیرید بمیرید وزین نفس ببرید /که این نفس چو بند است و شما همچو اسیرید
نفس همه فرمان آسایش تن میدهد و همچو بندیست برای جان .
ولی اگر با ریاضات کنترل شده این بند و قید را پاره کنیم جان فرصت آزادگی پیدا میکند
یکی تیشه بگیرید پی حفره ی زندان / چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید .
در قدیم الایام کسانی که درین راه قدم میگذاشتند برای دوری از خواهشهای دنیوی به کوهی پناه میبردند که تمرکز لازم را پیدا کنند ولی بعدها عرفا ثابت کردند که با نادیده گرفتن مطامع دنیوی هم میشود در درون مرزهای جدید را کشف کرد و کسی که به این مرحله رسید میتواند پادشاه مملکت خویش شود و امرش مطاع است .
و…

2 Likes

ممنون بابت نظرات خواندنی که نوشتید.
من فکر می کنم که بزرگترین حسی که از تجربه عشق میشه پیدا کرد در گام اول انکار خود هست که حافظ تو بیت آخر این غزلش به اون اشاره کرده وقتی که دیگه خودی در میان نباشه همه ی حصارهایی که به دور خودت کشیدی از میان میره و دیگه فرقی بین عاشق و معشوق وجود نداره.
مولانا هم تو این غزلش به نظر من داره به این نکته اشاره می کنه

منظور همون خودی هست که ما ساخته ایم و این خودی که ما ساخته ایم، مجموعه ای از همه ی فهمیدن هامون رو در بر می گیره و همچون بندی هست که ما رو محصور خودش کرده. میشه به تعبیری اسم این نفس رو مطامع دنیوی یا خواهشهای دنیوی گذاشت.
به نظر من وقتی میشه لیل القدری شد که اول آماده ی قربانی کردن خودت باشی و مرگ چیزی جز نبودن این خودی نیست که ما ساخته ایم که ما آدما اونو با مرگ فیزیکی می سنجیم و این همه ی چیزی نیست که وجود داره…
به نظر من مولانا تو این غزلش در مورد مرگ غیر فیزیکی داره صحبت می کنه و اون هم چیزی نیست جز انکار همه ی فهمیدن هات و بلند شدن مفهومی به نام خود از میانه، که به قول حافظ می تونه همه حائل ها رو نادیده بگیره.