آیا شما نرد هستید؟

خوره
علوم_انسانی
نرد
جامعه_گریزی

(Fatemeh) #21

خب یکی از نتایج نرد بودن ممکنه گاهی این رشد نامتوازن باشه ولی سوال اینه که ریشه ش چیه؟ علت علاقه ی شدید به یه بعد یا جنبه ی خاص چیه؟ مثلا در مورد من که هیچ الگوی رفتاری این چنینی نداشتم و از سن خیلی خیلی کم شروع شد بدون اینکه هیچ کس توی خانواده این تیپی باشه و یا بهم جهت بده،علت چی میتونه باشه؟
و یه سوال دیگه: آیا کسایی که نرد نیستند لزوما از نظر شخصیتی رشد متوازنی دارند؟

با این بخش از صحبتت تا حدودی موافقم.خب توی محیط هایی بودم که نرد بودن خطای بزرگی محسوب میشده و یه جور انگار شبیه عقب افتاده ها بهت نگاه میشه …:grin:یادمه کتابهای غیر درسی که میخوندم رو از بقیه قایم میکردم و یا به خواهرم که یه ضدنرد به تمام معنا بود نمیگفتم که همزمان کلاس زبان آلمانی شرکت میکنم
ولی خب توی جمع کسایی که ذائقه های شبیه به خودم داشتند خیلی هم حس خوبی بوده و اصلا حس غیرعادی بودن و 47 کروموزومی بودن بهم دست نداده :sunglasses:


#22

@Fatemeh_Shamsali این جمله منظورم بود


(Fatemeh) #23

بله الهام جان ، با این نظرت موافقم. خب در واقع کسی که علایق و ذائقه ی کمی متفاوت با عموم داره ،چون علایق ،دیدگاههاش و نظراتش برای بقیه جذابیتی نداره معمولا توی جمع ترجیح میده چیزی بروز نده و یا خودشو با جمع همراه نشون میده تا اونجا که ممکن باشه که به انزوا کشیده نشه
و فقط وقتی خودابرازی وجود داره که با کسی ارتباط برقرار میکنه که نگاهش به دنیا کمی متفاوته ،اونوقت آدم ذوق زده میشه
الهام جان من از نظر خودم میشه یه جمله ی دیگه به تعریف ویژگی های نردها اضافه کرد:
آدمهایی که به طرز شگفت انگیزی فرآیندگرا هستند،فارغ از نتیجه از فرآیندی که باهاش درگیرن لذت میبرن و به نتیجه فکر نمیکنند. به نظرم نتیجه گراها احتمال کمتری داره که توی گروه نردها قرار بگیرن


#24

یه کتابی خوندم چند سال پیش به اسم دکتر داتیس که یک نویسندۀ دندابپزشک به اسم حامد اسماعیلیون نوشته، فوق العاده توصیفات خوبی درباره یک آدم با علایق خاص داره و این شکوفا شدن در برابر یک آدم که درکش کرده رو به زیبایی توصیف می کنه. اینجا (زیر این سپیدارها ) متن یه یادداشتی که درباره ش نوشته بودم هست.


#25

سوال خوبیه! :grin:
یه جایی در زندگیم متوجه شدم که این هنرو دارم که با آدمایی ارتباط برقرار کنم که به سختی ارتباط میگیرن، یه موقعی برام چالش شد که اگه آدمی به نظر میاد هیچکس نمی تونه بهش نفوذ کنه برم باهاش دوست بشم. دوران جالبی بود که نتیجه ش برای من تعداد زیادی دوست های منحصر به فرد و عجیب شد.
اتفاقا کارمم کاریه که ارتباط برقرار کردن با آدما محور اصلیشه.
اینها همه باعث میشه که خیلی به نحوه ارتباط برقرار کردن آدما علاقه مند باشم.
نردها در نگاه اول یکی از سخت ترین آدما برای دوست شدند. اما تجربه من نشون داده که دوست های فوق العاده ای اند.
این تاپیکو راه انداختم که هم چند تا دوست نرد جدید پیدا کنم. هم یه کم بیشتر با روحیاتشون آشنا بشم.
ذکر این نکته خالی از لطف نیست که همسرم هم یکی از این نردهای دوست داشتنیه.


(Fatemeh) #26

زدی به هدف الهام جان. چه کتاب جالبی باید باشه.ممنون که معرفیش کردی :blush:
خب منم این جور ذوق زدگی ها رو داشتم :blush:
با یار غارم ساعتها مینشستیم و شعر مولانا رو بررسی میکردیم،هر دومون شاید یک ماه درگیر یه شعر میشدیم و با هیجان در مورد چیزای جدیدی که در موردش کشف کرده بودیم صحبت میکردیم و موسیقی های خوبی که برای اون شعر خونده شده بود رو با چه شوری گوش میکردیم و یا یه مطلب روانشناسی و یا من میرفتم توی اعماق کوانتوم و در مورد اینکه چقدر رفتار ذرات به روابط بین انسانی شبیه هستند کلی صحبت میکردیم و فرمول میدادیم :grin:
من حتی توی امور عشقیم هم یه نرد هستم فکر کنم
اولین بار علاقه مو با کشیدن چهره ی کسی که دوستش داشتم و فرستادن اون عکس براش بهش نشون دادم
بعد از اون ازش خواستم هر شب همزمان با هم به یه کتاب صوتی که خودم انتخاب کرده بودم گوش کنیم
بعدا ازش درخواست کردم که بیاد اسکایپ گاهی و برام کتاب بخونه و صداشو هم برام ضبط کنه
یادمه اونموقع از اینکه درک میکرد چقدر ذائقه م توی عشق ورزی متفاوته و توی ذوقم نمیزد سرخوش بودم


#27

وای نمیدونی چه کیفی می کنم جواباتو میخونم :smiling_face_with_three_hearts: یه شباهتای جالبی داریم.
یادم به این افتاد:
در روایت عاشقانه اش هم هنوز یک دندانپزشک است: “تازه فهمیده ای دختری که می داند آمالگام دندانپزشکی 150سال سابقه دارد چقدر تنهاست،دختری که می داند از هر ده بیمار سه بیمار درد را با تمام وجود می فهمند قلب بزرگی دارد.”


(Fatemeh) #28

آره ، منم حس میکنم همینطوره :blush: . البته از بحث نرد کلی منحرف شدیم. پادپرس بهم تذکر میده که اگه قصد ادامه بحث رو داریم ،خصوصی باید صحبت کنیم :grin:


(Jalal Razavi) #29

فراموش نکنید که اینجا خصوصی نداریم :sweat_smile:

چرا پیام خصوصی، خصوصی نیست


(Fatemeh) #30

بله ، در جریان این موضوع هستم. در واقع بخاطر اینکه کسی توی مشارکت توی یه پرسش خاص زیاده روی نکنه و بحث از حالت گروهی کاملا دو نفره نشه این امکان ایجاد شده.


(امیرپاشا) #31

مثلا من از اون ادمایی هستم یا شایدم تنها ادمی هستم ک بدون جوراب خوابم نمیبره! هم تو خونه زیاد بهم میگن هم تو خوابگاه مگفتن. حتی یه سری رفتم دکتر ولی پماد و کرم گفتن استفاده کن ولی نشد چون واقعا نمیتونم


#32

همین که فکر می کنید همه این شکلی هستن دلیلی بر نرد بودن شماست. اونم بدجور نرد بودن :joy:
و جالبه این همه دقیق و موشکافانه دارید نرد بودن رو بررسی می کنید؟ برید توی خیابون همین حرف رو بزنید ببینید مردم چطور نگاهتون می کنن :joy:


#33

من خودم فکر می کردم نرد نیستم تا اینکه وارد دانشگاه شدم و فهمیدم بین نردای دانشگاه از همه نرد ترم. البته تعاملات اجتماعی م بد نیست ولی ترجیح میدم بجای رفتن به گشت زنی در شمال آن هم کنار دریا، جلوی ویلا با یه لیوان چای و سگ هایی که به تازگی با من دوست شدند پشت میز بنشینم و با کامپیوتر در مورد بهینه سازی GPS Tracking تحقیق کنم. و این پست رو توی پادپرس بنویسم. :sweat_smile::sweat_smile:


#34

خب یه تست هوش بگیر ببینیم، واسم جالب شد.
من فک کنم هوش بالا نیست، دوپامین زیاد از یادگیری و دوپامین زیاد از جامعه گریزی و جامعه ستیزی


#35

من رفته بودم واسه سرما خوردگی دکتر و شروع به گفتن جزئیات کردم اونقدر ادامه دادم که یه لحظه دیدم دکتر یه چه آدم روانی ای گیرمون اومده؟‌ بنویسم توی تیمارستان بستری ش کنن؟ یا نه؟ توی نگاهش هست.
:sweat_smile::sweat_smile:


(فرشته مرادی) #36

داشتم به کارهایی که انجام دادم و از نظر دیگران عجیب بوده، فکر می کردم. اینها به ذهنم رسید:
_ تو دوران دبیرستان دو جفت کفش خریدم شبیه هم بودن اما با رنگ های مختلف! از هر کدوم یک لنگه شو پوشیدم و رفتم مدرسه! :roll_eyes:
_ سال آخر دبیرستان وقتی دبیر حسابانمون عوض شد و کس دیگری جاش اومد، دیگر کلاس نرفتم. اون تایم حسابان و هندسه و… میرفتم خونه درس می خوندم. نمی دونم چرا اصلا بحث مدیر و معاون و تایم مدرسه و قانون و مقررات برام مهم نبود!
تو دانشگاه هم با کلاس هایی که مشکل داشتم همین کارو می کردم. البته اگر بحث حذفیات می اومد وسط، و اجازه خروج از کلاس نداشتم اونقدر سوالات مزخرف می پرسیدم و کلاس و شلوغ می کردم که در نهایت خود استاد هم ترجیح می داد تو کلاس نباشم.
_ وقتی به چیزی علاقه داشته باشم، دیگر چیزی برام مهم نیست. مثلا حوصله ام سر رفته بود و تو فکر یک سنگ بودم. سوار ماشین شدم و رفتم شهر همسایه برای خرید اون سنگ. صاحب مغازه که منو دید گفت شما فقط برای همین سنگ اومدین اینجا! گفتم بله. گفت : من هیچ وقت چنین کاری نمی کنم. :roll_eyes:
یا سال قبل برای عیدی بچه ها تصمیم گرفتم کتاب بخرم. بلیط گرفتم و رفتم باغ کتاب تهران. تو قطار با بقیه صحبت می کردیم، پرسیدن کجا دارین میرین؟ گفتم دارم میرم کتاب بخرم! یک لحظه به قول توحید @anon4286506 یه [چه آدم روانی هستش!] تو نگاهش موج زد! گفت تهران میری فقط برای کتاب!!!
یعنی در واقع وقتی یک چیزی ذهنم و مشغول می کنه احساس می کنم تا انجامش ندم راحت نمیشم! و یک اصرار عجیب و غریب درونی که ول کن هم نیست وجود داره!
_ بی نظمی: خوابگاه که بودم در واقع روی کتابام می خوابیدم. تخت من در تمام دوران تحصیلم بالا بود. چون کمتر آلودگی بصری داشته باشه و ضمن اینکه از اینکه هر کس بخواد بیاد رو تختم بشینه خوشم نمیومد! در واقع قلمرو خودم بود. البته الان بهتر شدم ااا…
بعدا احتمالا به لیست اضافه می کنم :grin:


(Jalal Razavi) #37

بلد نیستم که :sweat_smile: به نظر خودم به هردو مورد مربوطه هم هوش هم هویت و شخصیت