اول باید ببینیم هویت یه ادم چی میتونه باشه؟
طرز تفکرش؟
خاطراتش؟
گذشته اش؟
یا مجموعی از همه اینها؟
یادمه یه مستند میدیدم در رابطه با اینکه زمان چطور میتونه خاطرات انسان رو دستکاری کنه.
چیزی که من فهمیدم این بود که سلول های مغز یه طول عمری دارن.
یعنی مثلا بعد از چند سال ما هیچ کدوم از سلول های مغز قدیمی رو نداریم
چیزی که هست اینه که مغزما مثل هارد کامپیوتر که یهویی عوضش میکنیم و اطلاعات رو روش کپی میکنیم نیست. و این سلول ها دونه دونه جدید میشن.
حال فرض کنیم که ما یه خاطره داریم که چند ساله تو ذهنمون مرورش نکردیم. کلی از سلول های مغزی که اون خاطره رو داشتن از بین رفتن و روی سلول های جایگزین کپی نشدن. اینطور میشه که ما فقط یه چیزایی از اون خاطره یادمون میمونه. و یا اینکه خود مغز یه شبیه سازی دیگه میکنه ک شاید صادقانه واقعه نباشه.
رابرت پارک (جامعهشناس) یک نظریه داره که میگه بین من و خود تفاوت وجود داره.
“من” اطلاعات اساسی و هویتی ماست. میتونیم به ژنتیک تشبیه کنیم که ویژگیهای حقیقی ما رو در خودش نگه میداره و ما انسانها در طول یک عمر به صورت مبهم و تا حدودی میتوانیم این “من” رو بشناسیم. این من ثابت است و ما خودمون رو با این “من” به جامعه معرفی نمیکنیم پس تنها در زمانهای تنهایی و دور از صحنه اجتماعی این من رو میبینیم و تاحدی نسبت بهش شناخت پیدا میکنیم.
اما یک “خود” داریم که در جامعه معنا پیدا میکنه. میتونیم به نقشبازی کردن تشبیهش کنیم. این خود نقشهایی است که در جامعه ایفا میکنیم و در زمان و مکان مختلف تغییر پیدا میکنه. تمایل داریم اونجوری که دوست داریم خودمون رو به جامعه معرفی کنیم نه اونجور که هستیم. این یعنی خود ما که متغییر است.
پارک این نگرش خودش رو از نمایش تئاتر الگو برداری کرد. به طور خلاصه بازیگر روی صحنه “خود” را نمایش میدهد و بازیگر پشت صحنه “من” را به نمایش میگذارد.