بررسی شعر ندای آغاز (کفشهایم کو)

این تفسیر رو از جایی کپی کردم ولی
دوست داشتم تو احساس خوبش سهیمتون کنم و با هم با پرنده خیال سهراب پرواز کنیم و از دل مشغولی های بی فایده بیرون بیایم.
**«ندای آغاز» نشان نمی دهد که آغازی در کار باشد. سهراب این ندا را بارها شنیده است؛ در حقیقت، باید گفت که او این ندا را همواره می شنود و دلش می خواهد به سمت آن و رو به آن وسعت بی واژه که همواره او را می خواند برود. «ندای آغاز» آغاز یک ندا نیست بلکه، به ظاهر، آغاز پاسخ عملی سهراب به تکرار آن ندا در «امشب» است.

صدایی که سهراب را صدا می زند آشناست. معلوم می شود که فقط «امشب» نیست که نام او را صدا می زند.

آشنا بود صدا مثل هوا با تن برگ.

آشنایی هوا با تن برگ برای این است که برگ مانند دستی همیشه هوا را در کف اش دارد. هرگز تن برگ نمی تواند از هوا جدا باشد؛ هستی اش به آن وابسته است. در این تناسب، «هوا» آن «صدا»یی است که سهراب می شنود، و خود سهراب آن برگ است. همان طور که هوا همیشه تا هنگامی که برگ سبز و زنده است با اوست، این «صدا» نیز همیشه وجود دارد. اگر شنیده نمی شود، ایراد از هوش و گوش و حواس گیرنده است که به چیز دیگری مشغول است. مثلاً به چه چیز؟ برای من جالب است که سهراب پس از مثالی که از هوا و تن برگ می زند، درجا حواس اش پیش مادرش می رود. پیش از این، در «صدای پای آب» مادرش را به گونه ای به برگ و چیزی بهتر از برگ تشبیه کرده و گفته بود:

مادری دارم، بهتر از برگ درخت.

این یعنی مادری دارم بهتر از خودم. پس باید رضایت او را مقدم بر «تن برگ» یا جسم خودم بدانم. دلبستگی ها و احساس تعهدهای این چنینی پای مسافر را گاهی سست می کند. حتی منوچهر و پروانه- برادر بزرگ و خواهر کوچک سهراب- که در خواب اند مانند آن دوستانی اند که بهتر از آب روان اند ولی سفر که پیش بیاید مسافر خودش مانند آب روان می شود. چون مادر و منوچهر و پروانه و دیگران که آدم به نوعی بهشان وابسته است در خواب هستند سهراب می تواند صدایی که او را می خواند روشن تر بشنود. آن نسیمی که از جانب سبز پتو او را بیدار نگه می دارد همین هوا به لطیف ترین و دلپذیرترین حالت اش است. سهراب، دوباره هوس هجرت به سرش می زند. شاید این استدلال های من نوعی آسمان و ریسمان بافی به نظر برسد، ولی اگر به سهرابی ورای همین چند خطّ «ندای آغاز» برای درک همین چند خط فکر کنیم باید به چیزهای دیگری که در وجود سهراب بود نیز بپردازیم. ندایی که سهراب همواره می شنید، صدایی است که در اوقات دیگر زندگی و نیز هنگامی که اشعار دیگرش را می سرود می شنید. شاید برای ما این صدا و کفش و تاریکی و … نمادهایی باشند که از معنی و کارکرد اصلی شان در زندگی ما فاصله گرفته اند، ولی برای سهراب آنها همان قدر واقعی هستند که مادر و منوچهر و پروانه و … برایش واقعی هستند. سهراب از چیزهایی می گوید که واقعاً وجود دارند؛ پس، برای او این ندا نیز واقعاً وجود دارد. توهم نیست.

مادرم در خواب است.

و منوچهر و پروانه، و شاید همه ی شهر.

همان طور که در ابتدای این بررسی گفته ام درست است که نام این شعر «ندای آغاز» است، ولی این امر ثابت نمی کند که آغازی آن گونه که سهراب در نظر دارد در پیش باشد. واکنش عملی سهراب پس از شنیدن دوباره ی این ندا در پایان شعر مشخص نیست؛ دست کم فعلاً از دید ما پاسخ عملی سهراب معلوم نیست. او همچنان به دنبال کفش هایش است تا دنباله ی ندا را بگیرد و برود.

سؤال سهراب که «کفش هایم کو؟» سؤال آدم شلخته ای نیست که نمی داند کفش هایش را کجا گذاشته است. کسانی که گفته اند «کفش» نشانه ی سفر است و این سفر نیز سفری عرفانی است بد نگفته اند، اما من می خواهم خودِ این سؤال را در متنی ساده تر و آشناتر معنی کنم. در حال حاضر سه توجیه برای پرسش «کفش هایم کو» در نظرم است و به هیچ وجه به این فکر نمی کنم که سهراب که خیلی اهل رفت و آمد و سفر است نمی داند کفش هایش را کجا گذاشته است. توجیه نخست این است که سفری که سهراب پیش رو دارد نیازمند کفش هایی متفاوت تر از کفش سفر های عادّی است؛ و چنین کفش هایی آن قدر دم دست نیستند که هر کسی بداند مال او کجاست و کی به او می رسد یا او به آنها می رسد. این پرسش نشان می دهد که او ندای دعوت را شنیده است امّا هنوز نمی داند چه طور باید راهی شود. توجیه دوم این است که کفش ها به خودی خود مهم نیستند. اجازه ای که آنها را پیش پاهایش جفت خواهد کرد مهم است. با مثالی این مورد دوم را برایتان روشن تر می کنم. دیده اید گاهی مثلاً مادر بزرگی به دیدار نوه هایش می رود و هنگامی که می خواهد به خانه اش برگردد این نوه های شیطان که نمی خواهند او برود چادرش را یک جا پنهان می کنند و کفش هایش را جای دیگر. دلشان نمی خواهد او برود. اجازه نمی دهند که برود. کفش های سهراب این چنین به ظاهر در اختیار دیگران است. مادر، منوچهر و پروانه و همه ی مردم شهر مخاطب سؤال «کفش هایم کو» نیستند چون خوابیده اند. این حقیقت ما را به توجیه سوم برای پرسش «کفش هایم کو» می رساند. این پرسش می تواند بهانه ای برای نرفتن و ماندن باشد. «امشب» درست مانند شب های دیگر سهراب خود را در حرف دچار «باید»ی می کند که در عمل برایش به دلایلی امکان پذیر نیست. سهراب آن قدر که در ذهن و شعر خود به راحتی از دیگران دل می کند، در عمل نمی تواند از این مادر و منوچهر و پروانه و همه ی مردم شهر دل بکند و جدا شود. این «ندا» به خودی خود کسی را با خود نمی برد .گرنه تا به حال سهراب را با خود برده بود. او باید آمادگی کامل برای رفتن را داشته باشد.

شاید افراد دیگری هم باشند که چنین «ندا»یی را می شنوند و می خواهند پی اش بروند. سهراب تنها از حال خودش خبر دارد.

شب خرداد به آرامی یک مرثیه از روی سر ثانیه ها می گذرد

و نسیمی خنک از حاشیه ی سبز پتو خواب مرا می روبد.

«ثانیه ها» در واقع ثانیه ها و لحظات عمر همه ی انسان ها و در این مورد خاص خود سهراب است. شب خرداد کاری به کار آنهایی که خفته اند ندارد، و چون آنهایی هم که خفته اند کاری به کار او ندارند در گذشت آن مرثیه ای حس نمی کنند. این سهراب است که حس می کند که این ثانیه ها اگر همین جا بماند و در پی آن ندا نرود برایش مرثیه وار خواهد گذشت. سهراب با دیگران فرق دارد چون بیدار است. «خواب» نوعی آلودگی است. نسیم خنک شب خرداد می آید و آن را می روبد. جان آدم را پاک می کند. وقتی پاک شد بوی هجرت را حس می کند:

بوی هجرت می آید:

بالش من پر آواز پر چلچله هاست.

سهراب بر خلاف دیگران به این فکر نمی کند که بالش پر زیر سرش چه قدر برای خوابی آرام و خوش نرم و مناسب است. او به پرهای آن می اندیشد و به به یاد چلچله هایی که عاشق پرواز بوده اند به یاد هجرت می افتد. فعلاً او در بیداری اش دچار نوعی هجرت است، از دیگران فاصله گرفته است. این فاصله همیشه به اندازه ی شوق مهاجرت بین او و دیگران بوده است. حالا هم شاید نتواند در عمل مهاجرت کند. او می داند که فردا چگونه آغاز می شود؛ درست مانند فردای شب های دیگری مانند «امشب» که می خواست از پی این ندا برود و نرفت:

صبح خواهد شد

و به این کاسه ی آب

آسمان هجرت خواهد کرد.

هجرت در طبیعت چه قدر آسان اتفاق می افتد. «شب خرداد»، «نسیم»، «چلچله ها» و آسمان خیلی ساده مهاجرت می کنند. خواست و عمل شان با هم است یکی است. انسان در خواب و خیال راحت تر مهاجرت می کند. مادر، منوچهر و پروانه و بیش تر مردم شهر در خواب مهاجرت دارند می کنند و سهراب در خیال. سهراب «ندای آغاز» را هر شب می شنود. امشب، فکر می کند که سرانجام تصمیم اش را گرفته است و خواهد رفت، ولی معلوم نیست که این اتفاق بیفتد. فعلاً سهراب خیال رفتن به جایی را در سر دارد که درختان حماسی دارد. او شب های پیش از این نیز این ندا را می شنید، معلوم است همیشه «کفش هایم کو» بهانه ای برای ماندن بوده است.

مهاجرت در ذات طبیعت و زندگی است. طبیعت با این تغییر و تبدیل ها مدام در جابجایی است. «باید»ی که در کلام سهراب است «باید»ی است که در سرشت طبیعت است و او ندایش را می شنود و آثارش را می بیند که می گوید:

باید امشب بروم.

شاید این «باید» و این «رفتن» امشب به طور کامل و در عمل انجام نشود، ولی شکلی از آن در درون سهراب تحقق یافته است. این «باید» همان قدر روی سهراب تاثیرگذار است که روی انعکاس آسمان در این کاسه ی آب تاثیر داشته است. بدون شک، هجرت آسمان به کاسه ی آب هجرت جسمانی نیست و فقط تصویری از آسمان در کاسه ی آب افتاده است. با این حال، می شود احساس کرد که یکباره آب هم آسمانی شده است، در این روشنایی بخشی از آسمان شده است. سهراب نیز دچار چنین هجرتی شده است. با کفش یا بی کفش فرقی نمی کند، او با این حال و به این حالت همیشه در سفر و مهاجرت است. دیگران این را درک نمی کنند. اگر هنگامی که همه خواب اند می پرسد «کفش هایم کو» می خواهد آمادگی اش برای هجرت و آغاز آن را اعلام کند؛ نه به دیگران، بلکه به خودش که برای چنین تصمیمی خودش از همه مهم تر است. سهراب در ادامه جوری از زمان گذشته برای جملاتش استفاده می کند انگار در این لحظات یا به قول خودش ثانیه ها رفته است و در جای دیگری است:

من که از بازترین پنجره با مردم این ناحیه صحبت کردم

حرفی از جنس زمان نشنیدم.

هیچ چشمی عاشقانه به زمین خیره نبود.

کسی از دیدن یک باغچه مجذوب نشد.

هیچ کس زاغچه ای را سر یک مزرعه جدّی نگرفت.

این حرف ها درد دل های سهراب در توجیه مهاجرتش است. برخی از خوانندگان مهاجرتی را که سهراب از آن حرف می زند چیزی شبیه به آرزوی مرگ می فهمند، در صورتی که، سهراب مرگ را راهی برای فرار از این زندگی نمی بیند. سهراب همین زندگی را با چشمهایی متفاوت می بیند و زیبا می یابد. تنها چیز زشتی که در آن است، در نوع نگاه دیگران است نه در خود زندگی. مرگ هم بخشی از همین زندگی است، و زیبایی های خودش را دارد که برای کسی مثل سهراب قابل درک است. سهراب گرچه در میان خانواده و دیگران است ولی از همه ی آنها با سفری فکری و ذهنی فاصله گرفته و هجرت کرده است. سهراب از نوعی خودکشی شاعرانه و یا عارفانه حرف نمی زند؛ او در پی نوعی «عروج» پیامبرانه است که زمان و اندازه اش تنها به آرزوی خودش بستگی ندارد. شایستگی اش که باشد خود به خود با آن ندا انجام می شود. اختیار همه ی «باید»هایی که انسان ها در زندگی شان به زبان می آورند به دست خودشان نیست. سربازی که در پادگان به فرمانده اش می گوید «من باید امشب به مرخصی بروم و خانواده ام را ببینم و از سلامتی شان مطمئن شوم،» تا فرمانده به او اجازه ندهد به مرخصی نخواهد رفت؛ هر چند «باید»ش را با تأکید زیاد بگوید. «باید» سهراب یک چنین «باید»ی است؛ میزان شوق و نیازش را می رساند، ولی هر چه بیش تر به حرف هایش گوش می کنیم و بیش تر دقت می کنیم متوجه می شویم که اختیارش صد در صد به دست خودش نیست. گاهی، حتی برای یک کوچ کوچک از شهر به روستا باید خواست خود را با خواست و عادت دیگران هماهنگ کند. شاید به همین خاطر است که سراغ کفش هایش را می گیرد، پابرهنه نمی تواند هر کاری را که دلش خواست انجام دهد. سهراب رو ندارد حرف دلش را رو در رو با دیگران به زبان بیاورد. شاید آن «بازترین پنجره» همین شعری باشد که با آن با مردم صحبت کرده است. البته، صداقت در کلام خود پنجره ای باز است. پنجره های دیگر مانند دروغ آنقدرها باز نیستند و هر کسی سعی می کند آنها را به زور تا اندازه ای باز کند که دیگران دروغ هایش را بپذیرند. سهراب از پنجره ی شعرش صادقانه با مردم صحبت می کرد. واکنش اغلب آنها چه بود؟ خیلی ها او را برای حرف ها و افکارش مسخره کرده اند و مسخره می کنند. (از همین شعر «ندای آغاز» چندین پارودی یا تقلید هزل آمیز نوشته شده که در آنها افکار جدی سهراب به بازی گرفته شده است.) حرف های مردم با حرف های سهراب فرق می کند. حرف سهراب حرفی از جنس زمان است.

حرفی که از جنس زمان باشد چه طور حرفی است؟ راجع به چیست؟ احتمالاً راجع به مهاجرت است. حرفی است که نشان می دهد دلبستگی به چیزهایی که آدم را متوقف می کند اشتباه است. سهراب نمی گوید آدم باید خودش را با زمانه اش سازگار کند، بلکه می گوید آدم باید با آنچه که از جنس زمان است و پایدار است همراهی کند. اساس کار دنیا بر حرکت استوار است. زمان بُعدی ازابعاد جهان نیست، خودِ جهان است. زمان یعنی جهان، یعنی همین زمین و همین زندگی. کسانی که عاشقانه به آن خیره نشده اند حرف شان حرف دیگری است. کسی که عاشقانه به زمین نگاه نمی کند چه طور به آن نگاه می کند؟ شاید به چشم خریدار برای معامله، نه برای معاشقه. سهراب حتی هنگامی که در میان دیگران ایستاده است به نگاه های متفاوتش در هجرت است.

سهراب از اهمیت چیزهایی می گوید که همیشگی اند. «باغچه» و «زاغچه» گر چه با «چه»ی حقارت به نظر دیگران کوچک جلوه می کنند، برای سهراب به بزرگی و اهمیت زمان و جهان اند. سهراب به زبان خودش چیزی را می گوید که به زیبایی در قرآن مجید ذکر شده است. خداوند متعال در آیه ی پنجاه و هفت سوره ی غافر می فرماید: «آفرینش آسمان و زمین از آفرینش مردم بزرگ تر است، ولی بیش تر مردم نمی دانند.» این از غرور و خودبینی مردم است که چنان به خود می اندیشند که از خودِ جهان و زندگی حقیقی غافل می شوند. حتی ممکن است آدمی با تعصب ها و عادت های مذهبی این چنین از خدا و عظمت آفرینش آسمان و زمین و هر چه در آنهاست غافل شود. سهراب با چنین اندیشه ای بند بعدی اش را می نویسد:

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد

وقتی از پنجره می بینم حوری

-دختر بالغ همسایه-

پای کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه می خواند.

شاید این غم انگیزترین تصویری باشد که سهراب پیش رویش می بیند؛ به اندازه ای غم انگیز است که می توان حدس زد سرانجام باعث می شود بغض این ابر بترکد و اشک از چشم هایش جاری شود. سهراب از پنجره ی صداقت چیزی را می بیند که دیگران اگر هم ببینند فکرشان کار نمی کند که اندوه موجود در آن را درک و حس کنند. «حوری» که نامش به سهراب می گوید که همین طوری بدون مطالعه ی فقه بهشتی است، بدون درک «زمان» دارد وقت اش را صرف کاری می کند که او را از بهشت حقیقی دور می کند. او اگر به این «کمیاب ترین نارون روی زمین» عاشقانه نگاه کند و آن را مطالعه کند و به آن دل ببندد بهشت حقیقی را درک خواهد کرد. آنگاه واقعاً حوری خواهد شد. خواهر سهراب در کتاب سهراب، مرغ مهاجر خاطره ای را درباره ی این بند از شعر «ندای آغاز» نقل می کند که برای من از دو نظر مهم است که بعد از بیان آن نقل قول عرض خواهم کرد.

پریدخت سپهری در کتاب سهراب، مرغ مهاجر در بخش مربوط به خصوصیات اخلاقی سهراب نوشته است:

بچّه های کوچه ای در امیر آباد که سهراب زمانی با خانواده آنجا سکونت داشت، به دیدنش هورا می کشیدند و ابراز شادمانی می کردند. با شنیدن صدای بستنی فروش دوره گرد، پنجره ی اتاقش را می گشود و از بالا پولی روی بساطش می ریخت و بچّه های کوچه را به میهمانی بستنی فرا می خواند. یکی از این بچّه ها شاید همان «حوری» دختر نابالغ همسایه باشد که زیر کمیاب ترین نارون کوچه گرگم به هوا بازی می کرد:

من به اندازه ی یک ابر دلم می گیرد

وقتی از پنجره می بینم حوری

-دختر بالغ همسایه-

پای کمیاب ترین نارون روی زمین

فقه می خواند.

سهراب هنگامی که قطعه ی «ندای آغاز» را سروده بود، با خنده می گفت: «حوری که بالغ نیست.»

نکته ی نخستی که می خواهم در مورد این خاطره بگویم این است که شما فردای سهراب را پس از این «امشب» که در «ندای آغاز» از آن گفته است در این خاطره می بینید. سهراب خیلی عادّی در مورد آنچه که با حسّی خاص نوشته بود شوخی می کند، انگار این سهراب آن سهراب نیست. حتی اعتراف می کند آنچه را که در مورد «حوری» نوشته است با «حوری» واقعی جور در نمی آید. ولی از این واقعیت، نکته ی مهم دومی که می خواهم بگویم درمی آید: هنگامی که سهراب آن ندا را می شنود و دست به هجرتی ذهنی و درونی می زند، آنچه را که ورای واقعیت موجود است می بیند و می گوید. فردا که از این حال دربیاید، نه درست مانند مردم، ولی به گونه ای سازگار با شرایط لازم برای زندگی خودش در میان آنها رفتار می کند. این ندای درون سهراب است که با شناختی که او از عادت های رایج مردم دارد به او می گوید که «حوری» دختر نابالغ همسایه شان وقتی بالغ شود کسی مانند خیلی های دیگر می شود و این نگاه از پنجره ای دیگر به آینده ی حوری است که باعث می شود به اندازه ی یک ابر دلش بگیرد.

سهراب که تا این اندازه دلش از بعضی ها و بعضی کارهایشان گرفته است، افرادی را هم دیده است که رفتاری مناسب تر از «حوری» در برابر بزرگی آسمان و زمین از خود بروز داده اند؛ می گوید:

چیزهایی هم هست، لحظه هایی پر اوج

(مثلاً شاعره ای را دیدم

آنچنان محو تماشای فضا بود که در چشمانش

آسمان تخم گذاشت.

و شبی از شب ها

مردی از من پرسید

تا طلوع انگور، چند ساعت راه است؟)

هنوز چیزها و اتفاقاتی هست که امیدوارکننده است. همه مانند «حوری» نیستند که رفتارشان سهراب را مأیوس و غمگین کند. شاعره ای مانند فروغ جوری غرق تماشای آسمان بی کران بود که شب شد و آسمان با ستاره هایش در چشمانش تخم گذاشت. نه تنها آسمان به چشمانش هجرت کرد، او نیز این چنین به سمت وسعت بی واژه ای رفت که صدایش می کرد. همچنین، در ناحیه ای که کسی مجذوب باغچه ای نمی شود خوب است که هنوز مردی وجود دارد که منتظر طلوع انگور است. آدم می تواند در کنار باغچه ای باشد و با چنین انتظاری به نظر برسد در راه است تا به طلوع انگور برسد. پس، لازم نیست برای هجرت سهراب یا هر کس دیگری فاصله ای جسمانی از جایی که هست بگیرد. کافی است در بند جسم خود و در سطح اجسام دور و برش نماند. سهراب می گوید:

باید امشب بروم.

شاید این حرف حرفِ هر شب اش باشد، و شاید در خیال هر بار بخشی از این راه بی پایان را طی می کند. سهراب دنبال رفتنی است که او را به آن شاعره برساند و با کسی که به طلوع انگور می اندیشد هم مقصد کند. او فقط نمونه هایی از راه و مقصد مناسب را از آنها یاد گرفته است وگرنه خود خوب می داند که هر کسی باید به تنهایی به چنین سفرهایی برود، هر چند که به ظاهر عدّه ای در کنار و همراه او باشند. می گوید:

باید امشب چمدانی را

که به اندازه ی پیراهن تنهایی من جا دارد، بردارم

و به سمتی بروم

که درختان حماسی پیداست،

رو به آن وسعت بی واژه که همواره مرا می خواند.

درست است که سهراب می گوید باید چمدانی را بردارد که به اندازه ی پیراهن تنهایی اش جا دارد، ولی، در واقع، به ما می فهماند که چنین سفری نیاز به چمدان ندارد. حتی وجود پیراهن هم در آن لازم نیست. همه ی حرفش برای این است که نشان بدهد چنین سفری را هر کسی تنها و بی دیگران می رود. آدم در جایی که درختان حماسی دارد نیازی به چمدان و پیراهن معمولی ندارد. وجود خودش و همه چیزش حماسی می شود. جایی که غیرقابل وصف است همه چیزش غیرقابل وصف است. حتی آدمی که آنجاست غیرقابل وصف می شود. به همین خاطر است که در هر مرحله از این سفر وقتی آدم وصف حال خودش را فهمید می فهمد که آنجا دیگر جای ماندن نیست. همیشه وسعت بی واژه ای هست که او را به سمت خود می کشاند.

یک نفر باز صدا زد: سهراب!

کفش هایم کو؟

آن «یک نفر» که هر از گاهی چند سهراب را صدا می زند تا بداند آنجا دیگر جای ماندن نیست هماهنگ با ندای درون خود سهراب او را صدا می زند. اوّل از همه خودِ اوست که در هر منزلی پس از حسّی که آنجا را برایش عادّی می کند متوجه می شود باید از عادّت ها فاصله بگیرد و به سمتی برود که هر چیزی برایش تازگی داشته باشد و هر بار برای شناخت هستی و همه چیز آن از حدّ واژه های رایج فرهنگنامه ای بگذرد. آن وسعت بی واژه همه جا با ماست، ما از آن دوریم. شاید سهراب هر شب تا آنجا می رود و روز که می شود می بیند برگشته است، جوری که انگار هنوز نرفته است و می گوید باید «امشب» بروم.**

2 Likes