عشق درنگاه اول؟!

شبکه_اجتماعی

(h.g) #1

سلام پادپرسیا.:yum:
یه سوالی که خیلی ذهنم رومشغول کرده اینه که:
عشق چیه؟ درنگاه اول ودوم چه تفاوتی داره؟چراتوی بعضی هاهی میاد ومیره؟توی مردان بیشتره یازنان؟ چطوری میشه توی نگاه اول عاشق شد؟ایا عشق درنگاه اول فقط بسته به ظاهر افراده؟
واینکه لطفا ازتجربیات وداستان های جالبی که دارید بامابه اشتراک بذارید.
تجربه:
بابام معمولا ازتجربیات زندگیش زیاد میگه.یکی ازتجربه هایی که هروقت برام تعریف میکنه بالذت گوش میدم،عشق هایی که درنگاه اول داشته!«ولازم به ذکره که بگم وقتی بچه که بوده تموم دخترهای فامیل رودوست داشته».خلاصه یه روز داشت ازعشق درنگاه اولش به دخترهمسایه شون درسن ۹سالگی اش میگفت که یه دل نه صد دل همون موقع که دیده عاشقش شده وازاون روز به بعد به خاطر اون باهم عروسک بازی میکردند.1435851624-samatak-com


تلگرام؛ خوب یا بد؟
(Bahman) #2

من دو جور تجربه عشق سراغ دارم که که برای پاسخ دادن به این پرسش به نظرم اول باید این دو تا رو از هم تفکیک کرد.
اولیش پیدا شدن یکجور حساسیت/توجه/گرایش شدید به یک آدم دیگه همراه با یکجور سرخوشی عجیب و بی دلیله، که من البته بی اطلاعم ولی جسته و گریخته از علما شنیدم، که ظاهرا یکجور وضعیت هورمونی است (سر فرصت در موردش منبع پشتیبان پیدا می کنم و می ذارم اینجا)
همون علما می گفتند که بروز این پدیده هورمونی در واقع یک موضوع neuropsychosocial است و نتیجتا بسته به اینکه شما کی هستی و کجا زندگی می کنی و با چه تجربیات عصب شناختی ای مواجه می شی می تونی در یک نگاه باشه، می تونه مثل یک بمب ساعتی بعد از مدتی معاشرت منفجر بشه، می تونه تعدادش زیاد و کم باشه و می تونه زمانش کوتاه و بلند باشه ولی یک موضوع مولتی فاکتور خیلی پیچیده است که بعید می دونم تبیینش ساده باشه که مثلا در یک مرد 45 ساله مقیم تهران چطور افاق می افته و در یک زن 25 ساله مقیم روستاهای حومه آوستین تگزاس چطور
دومیش اما یک تعهد و وابستگی عمیقه که تو به مرور به یک آدم، یک جمع یا یک موضوع پیدا می کنی و اون موجود در شبکه ارزش های تو، در نظام معنادهی عاطفی زندگی تو، در الگوی تو از طبقه بندی و تفسیر مسائل محیط اطرافت یکجور مرکزیتی پیدا می کنه.
این تعهد و وابستگی یک بنایی است به نظرم که خشت به خشت ساخته می شه و اونجا در یک نگاه و این قرتی بازیها نداریم :smile::smile::smile:
مثالهای این دومی وابستگی آدمیزاد به خانواده ش یا همسرشه (به عنوان نمونه هایی که همه تجربه می کنند) و ممکنه در بعضی ها همین تعهد و وابستگی ممکنه نسبت به یک ابژه دیگه مثلا سازمانی که به عنوان یک کارآفرین ساختند یا مثلا مفهومی از وطن که در ذهن شون دارند شکل بگیره

شکل اول بارها ممکنه در زندگی مون تکرار بشه ولی دفعه های اول (در جوانی) چون اولا در اداره اخساسات و روان خودمون کم تجربه تریم و دوما مخاطره جو تر و ریسک پذیر تریم دل می دیم به این سیل تا ما رو هر جا دلش خواست ببره؛ اما وقتی سن و سالی ازمون می گذره دیگه هم تجربه و مهارت داریم در مدیریت احساسات مون و هم دیگه حاضر نیستیم اونقدر ماجراجویی کنیم (چون احتمالا خیلی چیزای ارزشمند ساختیم که می ترسیم صدمه ببینند)
مثلا ده سال پیش اگه من یهویی خیلی دلم می خواست که با یک بانوی محترمی معاشرت صمیمانه ای بکنم یا به قول جوونای امروزی تیک و تاک بزنم تا جایی که راه داشت و فکر می کردم موجب آزار و آسیبی فراهم نکرده جلو می رفتم (حتی بعضی وقتها ممکن بود بیشعوربازی دربیارم و جایی که موجب آزار و آسیب هم هست برم دنبال این میل و گرایش)؛ ولی الان همین احساس دوباره یکجاهایی و در مواجهه با یک کسانی بیدار می شه، ولی از تصور اینکه ممکنه چطور باعث دلشکستگی همسرم یا سرشکستگی خودم بشه ازش به شدت پرهیز می کنم و البته گذر زمان این مهارت و توانایی رو هم ایجاد کرده که خودم رو در هجوم اون میل و حس مدیریت کنم؛ عموما اونقدر خوب، که حتی نزدیک ترین آدمهای زندگیم هم نفهمند که چنین حسی آمد و رفت

شکل دوم (یعنی عشق به معنای یک تعهد عمیق و پایدار که حاصل مرکزیت یافتن یک آدم در نظام عاطفی ماست) اما؛ به خودن دل و آجر، آجر ساخته می شه ولی فکر می کنم اگه درست ساخته بشه تا دم مرگ همراهته و مثل شراب، هر چه کهنه تر می شه قیمتی تر و خفن تر هم می شه
اینو می تونم در مقایسه رابطه پدر و مادرم با رابطه خودم و همسرم ببینم


(h.g) #3

دوست عزیزم جواب هات بس گران وارزنده بود وازاین که تااین حد خوب سوال رودرک کردی متشکرم.
حالا بنظرت :

حالا اگه این قرتی بازی ای که اشاره کردی خون دل نداشته باشه ولی دریک نگاه باشه وتاسالیان سال طول بکشه بازهم قرتی بازیه؟یا اینکه تبدیل به عشق واقعی شده؟واینکه ایا این عشق باید توسط دوجنس مخالف شکل بگیره؟


(Bahman) #4

مخلصم :star_struck:
من راستش این تعبیر “عشق واقعی” رو خیلی دوست ندارم؛ ترجیحم یک تعبیرهایی شبیه همون “شکل اول” و “شکل دومه” چون معیاری ندارم که بگم یکیش واقعی و یکیش غیر واقعیه.
و خوب، درسته که حالا بازنشسته شدم و دیگه با عشق شکل اول سروکار ندارم ولی دلیلی هم نداره که بزنم تو سر مال:smile::smile: و بگم غیر واقعیه
اما پاسخ فرمایش شما
چرا طبیعتا اون عشقهای نوع دوم خیلی هاشون یک روزی یک عشق نوع اول بودن که در گذر زمان و با رفتار ما تبدیل شدن به نوع دوم
ولی می خوام تاکید بذارم که به نظر من نوعش عوض شده و این دیگ اون رابطه قبلی نیست
و درسته که در مورد یک آدمه؛ و شاید حتی اسم این رابطه هم ثابت مونده (مثلا فرض کن رابطه همسرانه) ولی جنسش عوض شده کاملا و یک چیز دیگری شده. به قول آقایان علمای اسلام استحاله شده :sweat_smile:
من از تجربه شخصی م می تونم مثال بزنم طبیعتا فقط
مثلا اوایل وقتی از در خونه می آمد تو ضربان قلبت تغییر می کرد؛ یا دوست داشتی/ داشتین تمام مدت برای روزها و روزها “دست در آغوش” هم باشید و برات قابل تصور نبود که وقتی که می تونی با اون باشی بزنی و با دیگران وقت بگذرونی
ولی الان حتی یکجاهایی به تعبیر امروزی می پیچونیش:sunglasses: تا با رفقات بری شکار
در عوض الان شناختت ازش عمیق تر شده از تغییر ریتم نفس کشیدنش وقتی خوابه می فهمی داره سرما می خوره و شبانه بلند می شی شلغم می جوشونی تا صبح زود شلغم داغ بخوره یا وسط استرس و فشار کار وقتی ازش دوازده هزار کیلومتر دوری بهش تلفن می کنی تا تاکید کنی برای برگشتن به خونه ماشین شخصی رو دربست نکنه و حتما تاکسی بگیره
دیگه خیلی حواست به ریخت و قیافه و ادا و عشوه ش نیست. اینا برات عادی شدن. تمرکزت بر محافظت و حمایته و از ایفای این نقش است که لذت می بری. از معاشرتش هم طبیعتا هنوز کیف می کنی ولی مثل قبل سودایی و دیوانه وار نیست.
در مورد خون دل فکر می کنم بدون خون دل نمی شه. همونطور که تو اگه دونده حرفه ای ماراتن هم باشی آخرای مسیر هفت جدت اومده جلوی چشمت
اون عشق نوع دوم یکجور ماراتنه. تو برای سالهای طولانی مجبوری با چالش های زیادی از اختلاف سلیقه و سوء تفاهم بگیر تا مشکلاتی که از بیرون بهتون تحمیل می شه مثل ورشکستگی و بیماری و می تونه کاملا کیفیت رابطه رو تغییر بده بجنگی و مستمرا تلاش کنی که رابطه رو تازه کنی و پویا و پروداکتیو نگه داری
این واقعا سخته به نظرم و یکجاهایی جون آدم بالا میاد. برای همین می گم بی خون دل نمی شه. ولی خوب ارزشش رو داره واقعا ارزشش رو داره


(Bahman) #5

ببخشید بخش دوم از قلمم افتاد :sweat_smile:
به نظرم نه، لازم نیست بین دو جنس مخالف شکل بگیره (یا دقیق تر بگم ماشه ای که این فرآیند رو آغاز کرده ربطی به انگیزه های جنسی داشته باشه)
خیلی از این تجربه رو داریم که یک رفیقی داشتیم در نوجوونی که ساعتهای خیلی طولانی و هر روز با هم وقت می گذروندیم و خوش می گذروندیم و الان ممکنه چند ماه همدیگه رو نبینیم.
اما در عین حال رابطه اینقدر عمیق شده بین مون که با وجود این معاشرت نکردن طولانی و بعضا حتی بی خبری هایی که کوتاه مدت نیست اگر یک موقعی یک مشکل حادی پیش بیاد اولین کسیه که بهش زنگ می زنی و مطمئنی اونهم روز گرفتاری قبل از همه یاد تو می افته.
در واقع با هم خیلی دیگه خوش نمی گذرونین لزوما. یعنی وقتش و فراغتش و شاید دیگه حالس نیست؛ ولی سنگ صبور خصوصی ترین و محرمانه ترین درد دل های هم هستید و گنج ذخیره روز قحطی و گرفتاری هم


(فرشته ) #6

سلام :blush:
چه سوال خوبی! بنظرم مقوله ی خیلی جالبیه… :star_struck:
من به عشق در نگاه اول اعتقاد ندارم، بنظرم اون احساسی که در نگاه اول در انسان بوجود میاد، تنهاحس “خوش آمدنه”.فقط از طرف مقابل خوشت اومده که حالا اگه زمینه ی ارتباط متقابل بوجود بیاد ممکنه تبدیل به عشق بشه …


(پدرام) #7

ممنون از تجربیات خوبی که @Bahman_Kargozar مطرح کردن :+1: . من فقط اسم یکی از هورمون هایی که در حس عشق و عاشقی دخیله رو مطرح کنم: اکسی‌توکسین (مقاله‌ی ویکی‌پدیا در مورد این هورمون).


(فرشته ) #8

در مورد اینکه چطور میشه در نگاه اول عاشق شد من ی جایی که نمی دونم کجاست خوندم که هر انسانی ی فرکانس هایی داره، اگر فرد دیگری با فرکانس مشابه خودش رو ببینه،هم پوشانی اینها باعث احساس “به دل نشستن” در فرد میشه :innocent:


#10

همه نظرات جالب بودن ولی به نظر من عشق تعریف دیگری دارد باید بین عشق و شیطنت و خواستن و تمایل و شهوت و دوست داشتن و علاقه تفکیک قائل شد .

عشق یعنی خود را در نظر نداشتن و تحمل تمام ناملایمات برای رضایت طرف مقابل البته بعضی از دل بستگی ها و وابستگی های زمینی بعلت گذشتها صبوری ها تحمل تحقیر ها و… به عشق نزدیک میشود ولی در نهایت عشق نیست .

عشق فقط مخصوص معبود است و در زمین تنها علاقه مادر به فرزند به آن نزدیک است .

فلک جز عشق محرابی ندارد / جهان بی خاک عشق آبی ندارد
غلام عشق شو ک اندیشه اینست / همه صاحب دلان را پیشه اینست.


(system) #11