فرض کن میخوای ی داستان ترسناک بنویسی😱😱


(فرشته ) #1

فقط فرض نکن ،شروع کن …
اولین جمله ات رو بنویس ، سایر دوستان هر کس ی جمله به نفر قبل اضافه کنه .قراره ی داستان گروهی پادپرسی بنویسیم :wink:

آپدیت: خطوط جمع شده تا الان

از رو عادت همیشگی، دستش رو برد سمت صورتش. ولی خیلی زود از این کارش پشیمون شد! این تماس به یادش آورد اون جایی که پیشتر آرزوی دیدنش را داشت،چقدر با دنیای خیالی اش متفاوت بود!به آینه خیره شد، چه بر سر خودش آورده بود! گوشت صورتش بر دستان بی رمقش میرقصید و چشمان نافذش مانند همیشه سرد و خشک شده بود. امشب باز نوبت کدام طفلی بود تا با ذائقه‌ی او همگام شود؟

ترس تنها چیزی بودکه او را تنهاتر میکرد.دستان خونینش را بر لبانش کشید. طعم شیرین خون حس زندگی جدیدی عاری از مشکلات را به او القا میکرد اما باز هم میترسید. از جیغ بچه‌ها میترسید، از دیوارها می‌ترسید، … .

برگشت تا در آینه‌ای پشت سرش صورتش را بنگرد. اما دیگر خبری از آن مرد نبود. چهره ای که آینه نشان میداد، مردی مهربان بود که چهره‌ای دلنشین داشت. یقه‌ی کتش را درست کرد. کیفش را برداشت و راه افتاد.

با باز کردن در ناگهان هجوم دستی او را به سمت تاریکی راه پله ها کشاند، نفس نفس میزد، همان موجود همیشگی در جلوی چشمانش بود و به او دستور میداد که جوکر قدیمی را به صلیبی نزدیک میدان شهر بیاویزد.خونش گلگون و مردمک چشمش گشاد شده بود. از خودش متنفر بود ولی در تنفر کودکان نسبت به او شک داشت. امشب باز نوبت کدام طفلی بود تا … .


(لاله ملا) #2

از رو عادت همیشگی، دستش رو برد سمت صورتش. ولی خیلی زود از این کارش پشیمون شد! این تماس به یادش آورد اون جایی که پیشتر …


(فرشته ) #3

این تماس به یادش آورد اون جایی که پیشتر آرزوی دیدنش را داشت،چقدر با دنیای خیالی اش متفاوت بود!به آینه خیره شد،چه بر سر خودش آورده بود!


(h.g) #4

بااین یکی چطورید؟:
گوشت صورتش بردستان بی رمقش میرقصید وچشمان بی نافذش مانندهمیشه سردوخشک شده بود. امشب بازنوبت کدام طفلی بود تابا ذائقه ی اوهمگام شود؟


(فرشته ) #5

:fearful::fearful::fearful:عالیه !واقعا ترسناک شد:cry::cry:


(h.g) #6

ترس تنهاچیزی بودکه اوراتنها ترمیکرد.دستات خونینش رابرلبانش کشید.طعم شیرین خون حس زندگی جدیدی عاری از مشکلات رابه اوالقا میکرد اما بازهم میترسید.ازجیغ بچه ها میترسید ازدیوارهامیترسید…


(فرشته ) #7

برگشت تا در آینه ای پشت سرش صورت اش را بنگرد.اما دیگر خبری از آن مرد نبود.چهره ای که آینه نشان میداد،مردی مهربان بود که چهره ای دل نشین داشت.یقه ی کت اش را درست کرد.کیف اش را برداشت و راه افتاد.


(بهرام) #8

با باز کردن در ناگهان هجوم دستی او را به سمت تاریکی راه پله ها کشاند، نفس نفس میزد، همان موجود همیشگی در جلوی چشمانش بود و به او دستور میداد که…


(h.g) #9

perfect!!!
همان جوکر قدیمی رابه صلیبی نزدیک میدان شهر بیاویزد.خونش گلگون ومردمک چشمش گشاد شده بود.ازخودش متنفربود ولی درتنفرکودکان نسبت به اوشک داشت.امشب باز نوبت چه کسی بود؟؟


(فرشته ) #10

من این جمله رو متوجه نشدم
"جوکر" هم نمی دونم ینی چی!:thinking::upside_down_face:


(h.g) #11

به نقش منفی شخصی که توی بتمن بود جوکرمیگن.قیافه ی وحشتناکی داره!
دررابطه بااون جمله هم تاکیدم به سمتی بودکه بچه هارومیخوره ولی ازجیغشون میترسه.ایهام داره یعنی نمیدونه دوستش دارند یانه!یابه یه طریقی هم میشه گفت تشنه ی محبت وتوجهه ولی هیچ کس رونداره به خاطر همین غریزه ی حیوانی اش زیاد کارمیکنه!۶فا۷غ


البته فراموش نشه که جمله ی اول هم کنایه وهم ایهام داره زیرا دراون زمان هرکس مرتکب گناه میشد را یا به صلیب میکشیدند یاوسط میدان شهر اعدام میکردند.الان هم جوکرداره خودش روتشویق میکنه که بره یک نفردیگه روهم بکشه یابه نحوی گناه رودرنظر خودش زیبا جلوه میده ولی درجملات بعد از طرفی هم حس پشیمونی داره!


(لاله ملا) #12

اگه موافقین موضوع اصلی رو به ویکی تبدیل کنین، این طوری هر کسی مایل بود میتونه داستان رو در پست اصلی اپدیت و یا ویرایش کنه و … .


(فرشته ) #13

صدای بلندی توجه آن دو را به خود جلب کرد.آلی از این فرصت استفاده کرد و او را به سمت دیوار هل داد و پا به فرار گذاشت. از ساختمان خارج شد و به سرعت از آنجا دور شد. در حالیکه نفس نفس میزد، خود را داخل کوچه ای انداخت، سرش را برگرداند و به خیابان نگاهی کرد تا مطمئن شود کسی دنبالش نیست. کمی استراحت کرد و به فکر فرو رفت؛ چه باید می کرد؟ کجا باید میرفت؟ چطور می توانست چنین کاری را انجام دهد و چطور می توانست از دستور او سرپیچی کند؟ جانش در خطر بود و دلش راضی نبود تا دوباره گذشته را تکرار کند.


(Karim Pazoki) #14

آدمی از خودش به کجا باید بگریزد؟


(صدیقه قنبرزاده (مبارکه)) #15

در حالی که قلبش مثل پُتک قفسه ی سینه اش را در هم می کوبید، داشت ناکجاآبادی را در ذهنش تصور می کرد که بتواند خود را درون پستوهاش قایم کند. اما افسوس که …

پ-ایده ی جالبی بود! :sweat_smile: دارم فکر می کنم ای کاش زنگ های انشامون به این شکل می گذشت! فکر کنم یه راهکار کاملا عملی برای شناختن و کشف بچه های مستعد نویسندگی توی مدارس هست.


(system) #16

(jasss.chemist) #17

جوكر خيلي هم دوس داشتني يه