اهل کوهنوردی هستین؟ چرا اصلا کوه؟ چه حسی دارین؟ به نظرتون چی شد که آدما کوه رو کردن شهر و الان دوباره از شهر پناه می برن به کوه؟
من کوهنورد نیستم ولی خیلی کوه و کوهنوردی رو دوست دارم. یعنی از تپه کوچیک کنار جاده بگیر تا ارتفاعات نزدیک و دور، رو با دهن باز غرق تماشا میشم. بعدش دلم میخواد از همشون بگیرم برم بالا. حالا فک کن با صخرههای با عظمت و مسیرای صعبالعبور مواجه شی، تو این حالت دیگه، با بز کوهی حسودیم میشه، بدون کوله و کفش کوه و طناب و . . . فقط با چهارتا پای سُمدار [1] میپره میره قله. حالا ما هم گاهی چهار دست و پا میریم، ولی زشته. ما آدمیم و باید حرفهای بود.
بالاخره یه چیزایی اون بالا هست که آدمو میکشه، بعد اون همه سختی، اصلاً خود همون سختی، یه جور حس خاصه. وقتی به یه جا رسیدی، ایستادی یا نشستی [2] مسیر پشت سرت رو نگاه کردی، انگار کل زندگی رو نگاه میکنی، که تا اینجاش بالا اومدی. اگه کل شهر و هیاهوش هم به چشمت محو و بی صدا بیاد هم که دیگه معلومه، حس رهایی و . . .
من که کوهنورد نیستم، سالی یکی دو بار برسم بهار چند متر دامنهنوردی قسمتم بشه، ببین کوهنوردا چی میکشن.
اهل کوهنوردی نیستم و زیاد هم خود کوهنوردی رو دوست ندارم! چون تو کوهنوردی لذت مسیر فدای رسیدن به قله میشه و من نمیفهمم چرا قله ها رو باید فتح کرد. معمولا تو کوه دلم میخواد یه جای با چشم انداز عالی که باد زیادی هم نیست بشینم و دنیای اطراف رو ببینم و فکر کنم. این اتفاق تو قله که نمیفته (چون قله های جای نشستن نیستن). تو دامنه هم در حد چند دقیقه فرصت نشستن هست، وگرنه اسم کاری که میکنی کوهنوردی نیست.
ولی خب کوه های خوبی رفتم، اون هم با جمعهای نازنین. سبلان، سهند، ارتفاعات ۲۰۰۰-۳۰۰۰، … .
این نکته ای که اشاره شد، طنز تلخی از رفتار انسانی هست:
این طنز رو تو قسمت های دیگه حیات بشری هم میشه دید: آدما طبیعت رو خراب میکنن، خونه های حیاط دار و با باغچه میسازن. خونه های حیاط دارشون رو خراب میکنن و اپارتمان های خالی میسازن. بعد تمام بعداز ظهرهاشون رو تو پارک و طبیعت و خارج از اپارتمانهاشون سپری میکنن!
انسان اولیه شاید تا ۱۰۰۰۰ سال پیش، نمیتونست در دشت زندگی کنه، چون به وسیله حیوانات خورده میشد، و به کوه و غارها پناه برد. مثل آهو و بز که به کوهها میرن.
بعد کم کم کشاورزی رو در دشت شروع کرد. و کم کم کنار زمینش خونه ساخت و روستاها به وجود اومدن.
اما پناه بردن به کوه، از نظر من به چند دلیله. یکی طبیعت بکر و وحشی کوه. پرندگان و حیوانات طبیعی. زندگی زیبا و هنرمندانه وحش. در طول مسیر از کنار اونها رد میشیم.
دوم به خاطر انرژی که کوه از آدم میگیره. به مدت چند ساعت به روشها و سرعتهای مختلف بالا میری.
وقتی به کوه میری کمتر خبری از زندگی ماشینی شهر هست. و اونجا طبیعت زیباست، همون طبیعتی که نیاکانمون هم در اونجا قدم میذاشتن و حس خوبی به من میده.
و همراهان. همراهان خیلی خوبن. حواسشون به هم هست.
و اینه اون بالا همه چیز میچسبه، آبی که توی خونه میخوری قابل مقایسه با آب توی کوه نیست، چایی، نون، میوه، همه اینها خیلی میچسبن.
كار خيلي لذت بخشيه…
من گاهي دوست دارم تنها برم كوه برا فكر كردن تو يه جاي دنج و آروم… البته اگه بذارن آدم تنها باشه
سعي مي كنم آهسته و پيوسته برم و از مسير لذت ببرم ولي به قول شما يه حسي همش به آدم ميگه زودتر برسون خودتو به قله هي آدم از خودش مي پرسه چقد راه داري تا برسي… اما توصيه مي كنم حتما بريم كوه
صلابت، صبوري و آرامش كوه رو خيلي دوست دارم
از بچگی کوه میرفتم و 10 سال کوهنوردی حرفه ای داشتم
اگر بخوام یک دلیل برای رفتن به کوه بگم فقط یافتن آرامش هست و بس
امیدوارم یک روز دوباره فرصت کوهنوردی داشته باشم
جزو بهترین تفرحاتمه هر چند که کوهنورد حرفهای نیستم.
از اینکه روی یک مسیر سربالایی حرکت میکنم و یک سختی آهسته و پیوسته به خودم میدم احساس بزرگی بهم دست میده! این حسها توام با محیط بکر و دستنخوردهای که توش راه میرم باعث میشه گاهی فکرهای بزرگ و الهام بخشی به ذهنم برسه که از اونها خیلی لذت میبرم.
پاداشی که در نیمراه ِ سفرم و در بلندترین ارتفاع میگیرم هم خیلی دوستداشتنیه: یک خستگی دوست داشتنی همراه با مشاهدهی نمایی وسیعتر از نقطهای که ازش شروع به حرکت کردم.
کوهنوردی رو دوست دارم. اول اینکه سختی داره!!! اما در نهایت رسیدن به قله خستگیتو در میکنه. شاید خیلی وقتا کم میاری اما چون هدفت رو می بینی تلاش میکنی. البته شده که از وسط راه برگشتیم.
دوم دیدن طبیعت زیبا به گونهای که هیچ وقت زیباییهای طبیعت تکراری نیست.
سوم انرژی مثبتی که از طبیعت می گیریم و شادابی که در طول هفته برام به ارمغان میاره.
چهارم لحظههای تنهایی که به خودت فکر میکنی و به خالقت.
من با کوه رفتن یاد گرفتم بیشتر صبوری کنم.