دعوت به خوندن یک داستان دنباله دار: ماجان قسمت یازدهم

داستان-کوتاه

(نازنین براتی) #1

اگر تا به حال ماجان نخوانده اید از قسمت اول شروع کنید!

تو میگی عنایتی خوبه! عنایتی اصلا تو رو میبینه؟ اگه می دید خودتو الان اینجوری کرده بودی؟ اگه اون ازت تعریف می کرد همون جوری که بودی چه نیازی داشتی به این همه بزک؟
سرشو آورد بالا. همون چشم ها نگاهم کردن! همون چشم هایی که سال ها پیش موقعی که نتونسته بود خودش رو آرایش کنه بهم گفت به کسی نگی ها!
گفتم عنایتی مرد بدی نیست ولی تو رو نمی بینه. تو هم واسه دیده شدن دست به هر کاری زدی. آخه دختر چقدر مهمه که اون تو رو ببینه؟ چرا خودتو وسط روزای زندگی جا گذاشتی؟
گفت میدونم بهت بد کردم. این جواب بی توجهی و نه گفتنیه که من با تو کردم. دنیا گرده! بهشت و جهنم همینه دیگه. گفتم چه ربطی داره. مگه هر کس یکیو نخواد باید بدبخت شه؟ گفت یعنی تو دعا نکردی من بدبخت شم؟
چقدر این دختر سطحی بود. یعنی یک تار گندیده ماریا را به همچین دختری نمی دادم! گفتم این چه حرفیه! کی برا یکی که یه زمانی عاشقش بود، بدی میخواد.
بلند زد زیر گریه و تا زمانی که به بام برسیم گذاشتم راحت اشک بریزد.
وقتی رسیدیم ماشین را لبه کوه پارک کردم. جز ما چند ماشین دیگر هم بودند که خیلی برایم عجیب بود چطور دخترهای به این کم سن و سالی این وقت شب با چند جوان در این جا هستند. در ماشین رو براش باز کردم. خنکی هوا حالم رو جا آورده بود. گفتم هنوزم مث اون وقتا گریه می کنی مثل لبو سرخ میشی. گفت هنوز هیچی یادت نرفته! گفتم من عاشقت بودم افسانه! آدما اولین عشقشون رو فراموش نمی کنن. حتی اگر اشتباهی باشه!

  • یعنی من اشتباهی بودم؟
    از حرف خودم پشیمون شدم. گفتم: نمی دونم!
  • گفتی عشق اول! یعنی الان عشق دیگه ای داری؟
  • گفتم تو 2 تا بچه داری، انتظار چی داری؟
    چرا این جوری شده بودم. چرا بی پروا و بدون فکر حرف می زدم. می خواستم انتقام بگیرم؟

  • توروخدا انقدر تا حرف میزنی بغض نکن! لج آدم درمیاد! حرف بزن دختر!
  • چی بگم! خسته ام علی! خیلی خیلی خسته ام. انقدر حرف نزدم که حرفم نمیاد. تا میام به مامان حرف بزنم میگه «خبه خبه عنایتی چی کم داره که تو ناراحتی؟» ادای خاله را خیلی خوب درآورد. خندیدم. خودش هم خندید.
  • پرویز هم که اصلا گوشِ حرف شنیدن نداره. سرش به حساب و کتاب و کار گرمه. البته همه فکر می کنن یک زن دیگه داره یا دوس دختر داره ولی نداره. من جیک و پوکش رو می دونم، ولی از بس که همش سر کاره بقیه فکر می کنن سر و گوشش می جنبه. پرویز آدمِ این کارها نیست.
  • پس همچینم نیست که دوسش نداشته باشی.
  • می دونی تو زندگی که آدم میره دیگه نمی تونی بهوونه بیاری. کم کم مجبور میشی بگردی یه چیزایی پیدا کنی تو اون آدم که دوست داشته باشی. من جربزه طلاق و جنگیدن هم که نداشتم. عنایتی هم که آزارم نمیداد، فقط رابطه بلد نبود. از زن و شوهری فقط تختو می شناخت و خرید خونه رو. من هم سنی نداشتم. اول هاش فکر می کردم عروسی حلقه است و لباس عروس و چهارتا تیر و تخته. آدم بزرگ تر که میشه تازه سر از زندگی در میاره.
    دلم برایش می سوخت یا هنوز دوستش داشتم؟ گذاشتم حرف هاش رو راحت بزنه.
  • بعدتر هم که شایان به دنیا اومد. همه زندگیم شد پسرم. اما خوشحالیم خیلی طول نکشید. بچه ام عادی نبود. می فهمیدم شبیه بقیه بچه ها نیست اما نمی دونستم چرا.
  • چرا نبردینش دکتر؟ خب مطمئنا دکتر بهتر می تونه کمکش کنه.
  • امان از جهل دکتر! بردیمش پیش متخصص اطفال. اونم همین حرف تو رو زد. که یه اختلال داره. ولی مامان و عنایتی عصبانی شدن. بچه رو نذاشتن دیگه ببرم دکتر. مامان بعد اون هی به بچه ام دوا خوروند و بردش پیش دعا نویس. ولی دیگه من که می دونم اینا الکیه.
    با اینکه این همه خودشو بزک کرده بود، همچنان خرافاتی نبود. از کلمه بزک که به ذهنم خطور کرده بود خنده ام گرفت. این کلمات، ادبیات خاله و مامان بود. نمی دانم چرا هیچ کدامشان شبیه ماجان نبودند.
  • ببین افسانه! گذشته تموم شده. فکر کردن بهش فقط وقتت رو تلف می کنه. این بچه تا الان که کوچیکه میشه خیلی بیشتر بهش کمک کرد. خودت هم دستتو بذار رو زانوت و خودت رو بساز. هر چقدر تو قوی تر باشی بچه هات جنگجوتر میشن.
    تو فکر فرو رفته بود. به دوردست ها خیره بود.

  • علی کاش زمان به عقب بر میگشت!
    نوک دماغشو گرفتم و گفتم اونوقت زن یه دکتر نصف و نیمه بی پول می شدی. الانم دو تا بچه نداشتی. زندگیت رو به حسرت و آرزو نگذرون افسانه. من همیشه دوستت دارم. مثل قبل ولی موقعیت ما الان فرق کرده. بهت قول میدم همیشه هر کاری بتونم برات بکنم.
    روشو به من کرد. چشماش پر از اشک بود. پیشونیش رو بوسیدم. خودش رو تو بغلم رها کرد و با صدای بلند زد زیر گریه. چقدر خوشحال بودم که جوان ها حواسشان به ما نیست. معذب شده بودم. اما دستم را دورش حلقه کردم. به شوخی گفتم: نی نیت داره از باباش طرفداری می کنه! نمی ذاره بغلت کنم. خندید. گفتم: یادمه قدیما عاشق کارهای هنری بودی! چرا الان انجامشون نمی دی؟ عنایتی نمیذاره؟
  • اون بیچاره که کاری نداره! همیشه هم به من میگه اگه یه سرگرمی برای خودت درست کنی انقدر حساس نمیشی روی هر چیزی. فکر کنم مشکل خودمم.
  • زندگیت نشد اونی که میخواستی و حالا حتی حاضر نیستی بخشیش که زورت می رسه رو تغییر بدی! ای مامان تنبل!
    افسانه که کمی آرام شده بود با لبخندی پر از قدردانی نگاهم کرد.
  • ماجان می گفت تو میای و همه مون رو نجات می دی اما من فقط تو دلم بهش می خندیدم. مدت ها بود کسی به حرف هام گوش نداده بود علی. مدت ها بود کسی افسانه رو ندیده بود. همه زندگیم شده دندون درآوردن شایان، تولد شایان، راه رفتن شایان، حرف زدن شایان و حالا کلی تبریک به خاطر این بچه جدید. همش حس می کردم من کجام پس؟ چرا هیچ کس بهم به خاطر خودم تبریک نمی گه؟ شایان هم که هر چی بزرگ تر می شه نگرانیم بیشتر می شه!
  • فردا با هم میبریمش دکتر نگران نباش.
  • ولی مامان!
  • گفتم نگران نباش!

دعوت به خوندن یک داستان دنباله دار: ماجان قسمت دهم
(فرشته مرادی) #2

مثل همیشه خواندنی! :heart_eyes:

دو قسمت برام سوال پیش اومد:

یا یک تار گندیده ماریا را به همچین دختری نمی دادم؟

ارتباط بزک کردن و خرافاتی نبودن و نفهمیدم.


(نازنین براتی) #3

اولی اصلاح شد و دومی اصولا آدم هایی که اعتماد به نفس پایینی دارند اهل رسیدگی زیاد و بیش از اندازه به خودشونن و اینجور آدم ها دنبال خرافات و فال و این جور چیزها هم خیلی بیشتر می رند.


(یوسف ) #4

حس معلمی گل کرده توی این مورد :grin:


(فرشته مرادی) #5

نازنین جان دلمون برای ماجان تنگ شده…