چرا نصیحت ناپذیر هستیم؟

نصیحت به دیگران، چه مثبت و چه منفی، نه فایده‌ای داره و نه ارزشی. سوال بهتر از نصیحت هست. نصیحت مثل «امر به معروف و نهی از منکر» هست، ذهن رو قفل می‌کنه؛ ولی سوال اتفاقا ذهن رو باز می‌کنه و کمک می‌کنه فرد خودش به راه مناسب برسه. ولی هر کسی نمی‌تونه سوال بپرسه، چه برسه به اینکه سوال درست رو بپرسه!

اگه فرد مقابلمون، همون بابای نصیحت‌کننده رو میگم که ناخوداگاه اینقدر گارد گرفتم بهش، به اندازه کافی مجرب باشه و قصدش واقعا کمک به ما باشه، می‌تونه تو موقعیت مشخص، سوال مناسب رو ازمون بپرسه.

بحث ایرانی بودن این ماجرا هم به نظرم چیزی از این جنسه: «یکی از خصوصیات ما ایرانی‌ها اینه که زیاد می‌ریم تو جلد نصیحت دیگران!» دلیلش هم مشخصه، به لحاظ دینی ازمون خواسته شده و اصلا برای این کار تربیت شدیم.

حالا هر چی ما بیشتر بریم تو جلد نصیحت‌کننده، خود به خود آمار افرادی که نصیحت رو نمی‌پذیرن هم می‌ره بالا.


یه تجربه شخصی هم در این باره بگم: تو دوران کار استارتاپی، منتورها و مشاوران زیادی داشتیم. هر کدومشون تلاش می‌کرد یه خطی بهمون بده و بگه فلان کار رو بکن! [خواسته‌های مشاورا از جنس بکن-نکن یا همون نصیحت بود].

در این مسیر، همراهی کوتاه‌مدت یه نفر بود که همراهیش با اینکه کوتاه،‌ ولی اثربخش بود: سارا یوزینگر! ایشون تنها کاری که می‌کرد این بود که سوال می‌پرسید و سوال‌های خوبی هم می‌پرسید. هیچ قضاوت یا بکن-نکنی تو کارش نبود. من چنین سبک مشاوره‌ای حتی از بهترین مشاورها که به سازمان‌های حرفه‌ای و جاافتاده مشاوره می‌دن ندیدم.


فارغ از این حرف‌ها، نصیحت به خود رو می‌پسندم. نصیحت به خود از جنس یادگیری و سیستمی کردن فکرها هست. یه نگاه به نصیحت‌های آدما به خود جوونترشون بندازین، هیچ کدوم از این نصایح به درد من نمی‌خوره، مگه نصیحتی که خودم به خودم کردم! شما چی؟

3 پسندیده