اگر تو راهی که داری میری بفهمی دلت راضی نیست دور میزنی؟

خب مشکل همه تو تعیین مسیر زندگی و اهدافشون دقیقا مسائل مالیه اگه مجبور میشدم رشته ای غیر از هنر بخونم می خوندم ولی سعی می کردم که در کنارش به کار هنر به صورت تجربی ادامه بدم.

2 پسندیده

تا وقتی ترس خوابید؟ کی دیگه قرار که بخوابه؟ کی میتونه این ترس رو دور کنه؟ و این که در این دو مسیر هیچ کدوم رو انتخاب نکردی برای من جالب تر بود.

2 پسندیده

برای دور کردن ترسهام خیلی تلاش کردم ولی کامل نتونستم بهشون غلبه کنم. هیچکدوم از دو راه رو نرفتم، یعنی یه مدت از این راه، یه مدت ازون راه، به شکلی که نتونستم توی هیچ کدوم به موفقیت مطلوب برسم. این روزها امیدم بیشتر شده که بتونم بیشتر خودمو بشناسم و با قدرت و بدون تردید کاری رو که می خوام انجام بدم…
تردید و ترس هست… انکارش نمیکنم…
ای ریسک پذیری، ای کلمه محکم، ای تصمیم راسخ، تو را چشم در راهم

4 پسندیده

من یه بار تغییر مسیر دادم به سمت چیزی که واقعا دوست دارم . خیلی قبلتر میدونستم چه هدفی دارم . بهش علاقه داشتم ، پیرامون هدفم مطالعات زیادی داشتم و مسیری بود که واقعا حالم رو خوب میکرد . اما خب رسیدیم به سد کنکور . کنکور دادم و رتبه بدی نداشتم همونجا کنج ذهنم زمزمه بود که حالا که این هدفم رو دارم بهتره رشته نزدیک به همین هدفم رو بخونم تا از نظر علمی هم نزدیک به هدفم باشم ولی خب به خواسته دیگران ، فشارهای روانی که بود تا رشته دلخواهم رو انتخاب نکنم ؛ یک رشته مهندسی پذیرفته شدم . مهندسی معدن . 3ترم درس خوندم اما هرچی جلوتر که میرفتم حالم بدتر میشد ! آخه این چه مسیری انتخاب کردم که میدونم تهش هیچی نیست ! نه علاقه ای نه تمایلی . هیچی . اونجا بود که فهمیدم باید یه تصمیم جدی بگیرم و چون اشتباه قبلی رو همراه داشتم اینبار به حرف خودم گوش کردم و تلاش همه ناکام موند و تغییر رشته دادم و وارد مسیری شدم که از قبل برای خودم تصور میکردم .

خب تنها فرد خوشحال اطرافم خودم بودم ! همه میگفتن اشتباه بزرگی کردی و زندگیت رو باختی ! اما نه ، من احساس آرامش داشتم . الان جو آروم تر شده و دیگران هم پذیرفته اند که در این مسیر موفقتر از قبل حرکت می‌کنم و خوشحالم که تحت تاثیر اون همه هجمه روانی قرار نگرفتم ! هرکسی به من میرسید میگفت بد اشتباهی کردی ! اما من میخواستم برای خودم زندگی کنم به چیزی که علاقه دارم برسم و زمان مرگم افسوس نخورم که ای کاش همان زمان مسیرم رو عوض میکردم !!

نمیدونم تهش چیه چون زندگی روتین ساده ای رو انتخاب نکردم و در مسیرم بالا و پایین زیاده همونجوری که تا الان 3تا شکست در این مسیر توی کارنامه ام دارم ! ولی بهشون به عنوان مدال افتخار نگاه میکنم . اینکه در مسیر هستم که دوست دارم . کاری میکنم که دلم راضیه و هدفی دارم که خودم (بدون دخالت هیچ کس دیگه ای) انتخابش کردم . این شکستها هم نشون میده واقعا دارم حرکت میکنم و دچار سکون نشدم و باز هم کارهای جدیدی انجام خواهم دادم چون علاقه و اشتیاق من اینجاست توی این مسیر .

اینو مطمئنم که تا آخر عمر خواهم گفت که دلم راضیه از انتخابی که کردم و تغییر مسیری که دادم ، تغییری کل زندگی آینده‌ام رو تغییر داد . اما خوشحالم که توی راهی که دلم راضی نبود ایستادم و دور زدم با همه سختی‌هاش و هزینه های مادی و غیرمادی که براش پرداخت کردم .

هنوزم عده ای ول کن نیستن و دورادور ما رو تخریب میکنن به طوری که غیرمستقیم صداشون به من برسه . ولی برام مهم نیست . البته این هجمه ها بد هم نبود واقعا روحیه ام رو قوی و محکم کرده به طوری که به سادگی تسلیم نمیشم و شکسته نمیشم . اینم یه اتفاق خوب بابت این تغییر مسیر :grin:

11 پسندیده

من هر بار که خیلی احساس ضعف می کنم میام و حرف های آدم ها رو در این پست می خونم و انگار قدرت می گیرم برای ادامه دادن! به نظرم حقشه این پست تو این روزهای سخت بالا بیاد و پادپرسی های جدید هم بدونن گاهی میشه دور زد!

7 پسندیده

چه جالب. من فکر میکردم که فقط من 4.5 سال را به عنوان هیات علمی صرف کردم تا به یقین برسم که میخوام بیام بیرون. گاهی کمی از خودم عصبانی بودم که چرا زودتر این تصمیم را نگرفتم.
میتونید تجربه من را در لینک زیر بخونید:

3 پسندیده

تصمیم‌هام مثل هر چیز دیگه‌ای زمان نیاز دارن تا به حالت پایدار خودشون برسن، و نکته‌ی خوبش که بعد از پنج سال، انتخابمون، انتخاب نکردن نبود ;).

خیلی دوست دارم تجربه‌هاتون در این زمینه رو با همون طبقه‌بندی‌ها

  1. دلایل نارضایتی شغلی
  2. جرقه ها و عوامل موثر در تصمیم به تغییر مسیر و اطمینان به این تصمیم
  3. تجربه های مصاحبه ها
  4. تجربه کار در سیستم وزارت علوم

در قالب مسائل و یا موضوعاتی برای گفتگو در پادپُرس داشته باشیم. مطمئنم دانشجوها و اساتید زیادی میتونن ازش بهره ببرن.

4 پسندیده

لاله جان، من زمانی که تصمیم گرفتم از دانشگاه بزنم بیرون، سعی کردم به کسی نگم که منصرفم نکنه، اما یه دوست که خودش متوجه موضوع شد و اتفاقا از دانشجوهای قدیمی شما هم بود، قصه ی شما رو برام گفت، پادپرس رو بهم معرفی کرد و تشویقم کرد که کاری که دوست دارمو انجام بدم.من از اون روز هم با پادپرس آشنا شدم و هم شما. قصه ی شما جرات و جسارت منو چند برابر کرد و الان که مدتی ازش گذشته راضی ام خدا رو شکر.

7 پسندیده

منم ریاضی درس خوندم موفقم بودم دانشگاه رو هم رفتم اونجور ک دوس داشتم بعدش ک تموم شدم تازه فهمیدم با با یک چهارم یا یک سوم وقتی ک برای درس ریاضی دبیرستان و دانشگام گذاشتم خیلی خیلی موفق تر می بودم چون ب نظر خودم و اطرافیانم موفق ترم میشدم حس میکنم اشتباه نرفتم ولی اگه برگردم عقب قطعا به این راه نمی اومدم

5 پسندیده

سعیم اینه اصلاح کنم مسیر رو اما فقط به راضی بودن دلم نگاه نکنم. برا تصمیم گاهی وقت ها باید کارایی رو انجام داد که دل ادمی زیاد باهاش رضا نیست گاهی وقتا هم میشه دوتا راه رفت. اما اونجاهایی که بایدی در کار نیست گاهی سریع رهاش میکنم گاهی هم به مرور ازش فاصله می گیرم و میرم سراغ راه دیگر.
همیشه درست درست نیست و برخی اشتباه ها هم برای همیشه اشتباه نمیمونن

3 پسندیده

برمیگردم.
این شرایط برای زندگی من پیش اومده و در حال حاضر تنها چیزی ازش مطمئنم اینه که هنر وجودم رو تشکیل میده و نه هیچ چیز دیگه…از نوجوونی دنبال هنر رفتم و فکر میکنم تمام زندگیم همین کارو میکنم اما هیچ وقت در مورد مسیر حرکتم کاملا مطمئن نبودم، مثلا دقیقا نمیدونم با وضعیتی که فعلا نمیتونم از کشور خارج شم دانشگاه (هنر) رفتن تو ایران کار درستی هست یا نه.

مدرسه رو که تموم کردم وارد دانشگاه هنر شدم، رشته‌ی من کاربردی بود، ولی من از هنر، هنر میخواستم و دوسال خوندم و فهمیدم دارم دور میشم و انصراف دادم. یه مدت کوتاه زندگی تحلیلی ای داشتم، الان 21سالمه شرایط به من میگه باید از مکانی که درش هستی بری بیرون، منتها اون جوری که دوست دارم انجامش میدم. دوست دارم «پرفومنس ارت» بخونم ولی تو ایران نداریم همچین رشته‌ای، یعنی در حال حاضر راهی جز تن دادن به دانشگاه منتها با رشته‌ای که میتونه نزدیکتر باشه به ایدئالم، ندارم و در انتظار کنکور هستم.

4 پسندیده

سلام
دفتر هنری معین جلال و کانون نیومدیا رو مدنظر داشته باشید.:blush:

2 پسندیده

سلام
چه این سوال فقط موضوعی بوده که به ذهنتون رسیده که در اون صورت روی پاسخ من با خواننده های این جوابه و چه بدنبال مشورت برای یک تصمیم سخت بودید پاسخ من اینه:

من جرات دور زدن نداشتم؛ الان مجبور به دور زدن هستم؛ پس شما هم هر چه زودتر دور بزن؛ این کوچه بن بسته

حالا چطور؟

زندگی خودم رو میگم

دیپلم ریاضی گرفتم سال 74 و چون در فرم انتخاب رشته فقط و فقط مهندسی کامپیوتر (نرم افزار و سخت افزار ) در 10 دانشگاه دولتی که اون زمان رنکینگ بهتری داشتند انتخاب کردم؛ با رتبه 2537 قبول نشدم.

سال بعد رتبه کنکورم شد 3538 :joy: و به دو دلیل

  1. فرار از سربازی
  2. بهم مشاوره دادن که رشته مهندسی صنایع و رشته حسابداری هم ارتباط تنگاتنگی با کامپیوتر داره،

و البته با یک انتخاب رشته نابخردانه حسابداری رو قبول شدم و بعد از فقط 2 ترم درس خوندن فهمیدم که راه رو اشتباه اومدم اما جرات دور زدن نداشتم.

این رو توضیح بدم که نرم افزار در مقطع کاردانی هم قبول شده بودم اما با مشورت اشتباه اطرافیان قانع شدم که کارشناسی پیوسته (نقد) به ز دکترای ناپیوسته (نسیه).

علاقه من به حسابداری مشابه علاقه پلنگ به هویج بود ولی بهرحال درسم رو تموم کردم و در همین رشته هم مشغول به کار شدم
سال اول … در فکر دور زدن و نداشتن جرات
سال پنجم … در فکر دور زدن و نداشتن جرات
سال دهم … در فکر دور زدن و نداشتن جرات
سال پانزدهم … در فکر دور زدن و نداشتن جرات
و در تمام این سالها دندان پلنگ که گوشت خام و استخوان رو میدره هویج رو به راحتی میجوید اما دلش گوشت میخواست. هر چند که از خرگوشها هم بهتر هویج میخورد :joy::joy:

از سال 78 تا سال 97 دارم کار حسابداری انجام میدم و خیلی هم موفق بودم توش؛ درآمد خیلی خیلی خوبی دارم از این کار اما در تمام این سالها روز به روز بی انگیزه تر، بی حوصله تر، افسرده تر
تا جایی که اردیبهشت امسال به تاریکترین نقطه زندگیم رسیدم.

رویاهام رو گم کرده بودم

الان که دارم این مطلب رو مینویسم، هنوز هم رویا م رو پیدا نکردم اما به یه چیز قطعی رسیدم و اون اینه که باید دور بزنم. ته این کوچه بن بسته.

منتهی ای کاش 20 سال پیش این کار رو کرده بودم.

وقتی مجردی و خرجی ات رو از خانواده میگیری؛ دور زدن؛ مثل دور زدن یک دوچرخه است، تو یک متر جا میشه دور زد.

وقتی مجردی ولی شاغل شدی؛ مثل اینکه یک پراید بخواد دور بزنه؛ فضای مساعدتری میخواد.

افزایش سن؛ ازدواج؛ فرزند؛ مسئولیت پذیری و خیلی چیزهای دیگه الان من رو به یک تریلی 18 چرخ تبدیل کرده که دور زدن براش خیلی سخته اما به هر حال باید دور بزنم چون وقتی شغلم مورد علاقه ام نیست ؛ یعنی روزی 12 ساعت از زمان بیداری ام رو دارم صرف چیزی میکنم که دوستش ندارم برای اینکه بتونم 7 ساعت باقیمونده از بیداری ام رو صرف اونایی کنم که دوستشون دارم.

حیفه که آدم بیشتر از 60 درصد بیداریش رو صرف دوست نداشته هاش کنه.

اون آقاهه بود میومد تو تلویزیون و میگفت:

من از داوطلبان عزیز خواهش میکنم صرفا بر اساس علاقه انتخاب رشته کنند.

کاش حرفش رو گوش کرده بودم.

11 پسندیده

چه خوب توضیح دادی لذت بردم از خوندن نوشته ات. :heart_eyes:

1 پسندیده

نظر لطف شماست ، ولی خوب عین واقعیت بود.
حالا من راجع به شغل گفتم ولی فکر میکنم در مورد تمام انتخابهای اساسی ، مثل ازدواج ، محل زندگی و … هم همین جوری باشه

2 پسندیده

قدیم من دور می زدم. اما الان باید واسش حداقل دو دلیل قانع کننده پیدا کنم. اگر دلت نمی خواد پس از دلت بپرس چرا نمی خوای؟ به صداش گوش کن، بذار بدون سانسور واست حرف بزنه و سعی کن باهاش هم صدا بشی. اگر دلت درست می گفت درنگ نکن. اگر دلت درست نمی گفت سعی کن با یه مقدار تغییر راضی ش کنی.
هیچ وقت مغلوب احساست نشو و سعی کن هم گام و هم نفس احساست باشی.
من بیوتکنولوژي دانشگاه علوم پزشکی تهران رو بوسیدم گذاشتم کنار. با اینکه فقط نوشتن پایان نامه و مقاله مونده بود. ولی درنگ نکردم چون دلم دلایل قانع کننده ای داشت و قرار شد به قول علی مراد فیل سفیدم رو بکشم. الان حالم خیلی بهتره. احساس آزادی می کنم. احساس آزادی به من حس قدرت میده. ولی همه این ها با مذاکرات بین خودم و خودم بدست اومد.
با خودت دیپلماسی داشته باش عزیز

9 پسندیده

هر جای مسیر زندگیت که باشی، وسط هر کار نصفه و نیمه ای که بودی، اصلا مهم نیست که چقدر براش وقت گذاشتی،
مهم نیست که بقیه در موردت چی بگن،
مهم نیست که سرزنش بشی،
مهم نیست که راه برگشتن چقدر سخت و طولانی باشه،
مهم اینه که ما انسان ها هر روز در تلاشیم تا حالمون رو خوب کنیم!

اگه کار می کنیم، اگه درس می خونیم، اگه به جایی می ریم یا… به خاطر اینه که می خوایم حالمون همون لحظه یا بعدا خوب باشه. پس به نظر من همین که یه جای مسیر رفته، حس کردی دیگه حال دلت خوب نیست باید برگردی و از نو قدم برداری تو اون راهی که می خوای البته حواستم باید باشه که یه وقت اشتباهی دور نزنی اخه شاید دور برگردون دیگه ای وجود نداشته باشه :wink: .

7 پسندیده

انقدر این موضوع و تجارب بقیه برای من جذابه که هم بالا اومدنش تو پادپرس رو دوست دارم و هم الان که در 28 سالگی تصمیم گرفتم دور بزنم و راهی که همیشه دلم میخواسته رو شروع کنم گفتم بیام اینجا ثبتش کنم که چند سال دیگه بیام ببینمش و کیف کنم از دور زدنم!
من جهانگردی خوندم! رشته ای که دوسش داشتم و دارم و هیچ وقت از خوندنش پشیمون نمیشم. کارمند شدم، کارهای مختلفی رو تجربه کردم و الان به قول بقیه واقعا حیفه که رها کنم.
اما من همیشه از زمانی که نوشتن یاد گرفتم دوست داشتم نویسنده باشم و همیشه دست به قلم بودمو و نوشتم. این روزها که نوشتن تخصصی شده و کمی بیشتر دیده میشه من عاشق اینم که بنویسم، خودم برای محتوایی که نوشتم عکس بگیرم و حقیقتا دنیا رو زیباتر کشف کنم!!
من نقطه صفرم رو اینجا زیر سوال بهرام ثبت می کنم! جایی که تصمیم گرفتم دور بزنم از صفر شروع کنم اما 10 سال دیگه که شدم 38 ساله چیزی باشم که دوست دارم.

9 پسندیده

نازنین خیلی خیلی برات خوشحالم
کاش بیشتر برامون بگی که چی شد و کجا به این نتیجه رسیدی. و این که میخوای دقیقا به کدوم سمت بری و چکارا بکنی؟

6 پسندیده

حیرانی، سرگردانی و مدام ناراضی بودن از خودم!

افرادی که من به شدت دوسشون دارم کی هستن؟ جی.کی.رولینگ چی کاره است؟ نویسنده!

حامد ابراهیم پور! کی هست؟ نویسنده!

احسان عبدی چی کاره است؟ معلومه نویسنده! امیرعلی ق، چی کاره است؟ عکاس و نویسنده …

چرا من این آدم ها رو دوست دارم؟ خودم رو درونشون می بینیم! چیزی که دوست دارم باشم!

دنبال چی بودم؟ ارشد بخونم، نه جهانگردی مدیریت کسب و کار تو دانشگاه شریف! شروع کردم ریاضی یک خوندن، کلافه می شدم، ریاضی برام جذاب بود اما نه طولانی، ریاضی یک رو تا نیمه خوندم! کم میاوردم، دوستی که ترغیبم کرده بود برای ارشد خوندن می گفت تو باهوشی اما تنبل همش میخوای فرار کنی! فکر می کردم راست میگه! خب من باهوشم اما تنبل نیستم! چرا مدیریت کسب وکار؟ چون فکر می کردم اباهت داره و من دوسش دارم (واقعا دارم، دونستن درباره کسب و کارها واقعا برام جذابه از صفر تا میوه دادنشون، تحلیل گر خوبی هم هستم و با یکم مطالعه رو هر بیزینس میتونم نقشه تبلیغاتی براش طراحی کنم) رابطه ام با اون دوست به هم خورد! این باعث شد ریاضی و مدیریت کسب و کار شریفو بیخیال بشم؟ نه!

دنبال کار می گردم، تو سایت ها! میرم ببینم چی به سوابق من میخوره؟ نه! میرم ببینم کدوم کار چالشی تره و بامزه تره و من بیشتر دوسش دارم! رزومه می فرستم، یا زنگ میزنن یا نمی زنن!

سوابقم چیه؟ آژانس هواپیمایی گردشگری!

میخوام برگردم آژانس؟ آره!نه! یعنی دوباره نمی خوام تور بفروشم میخوام بشم طراح مسیر فروش اون تور! ولی چطوری؟ با تولید محتوا!

هر جا درباره نوشتن و داستان و کتاب میبینم چشمام برق می زنه!

چند سالمه؟ 28! دیره! تو باید 21 سالگی فکرشو می کردی!

تو کلاس زبان موقع صحبت با دوستی درباره افعال چند قسمتی وقتی ازم پرسید کی برات خیلی بزرگه و تو ستایشش میکنی گفتم جی کی رولینگ! گفت من چند ماهه میشناسمت تو روحت هنرمنده چرا داری دست و پا میزنی؟

فکر!فکر!فکر!

چرا دست و پا می زنم؟ ارشد کسب و کار شریف 10 سال دیگه من رو خوشحال تر می کنه یا چاپ شدن دو تا از کتابام؟
الان میتونه 0 38 سالگیت باشه!

میخوای 10 سال دیگه به خودت بگی اگه تو 28 سالگی شروع کرده بودم 10 سال وقت داشتم تا به خواسته هام برسم!

خنگی؟

ترمزززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززززز

دور بزن!

دوباره از مبدا! یک مسیر جدید از صفر برای خوشحالی در 38 سالگی!

میدونم خیلی خیلی پراکنده نویسی کردم اما ذهنم همین قدر پراکنده جنگیده!

10 پسندیده