اگر فشارها و توقعات اجتماعى نبود، رسالت شخصى شما در زندگى چه بود؟

فشارهاى اجتماعى و توقعات جامعه و خانواده، معمولا افراد رو به سمت همرنگى با بقيه و يا دنباله روى از جمع هول ميده، و باعث ميشه همون كارهايى رو انجام بديم كه ساير افراد جامعه انجام ميدن.

معمولا در سن ٢٥ تا ٤٠ سالگى، همين فشارهاست كه باعث ميشه اكثرمون شغلى رو انتخاب كنيم كه لزوما براش ساخته نشديم، شغلى كه احتمالا به شكل حرفه[1] بهش نگاه نخواهيم كرد و با اينكه بيشترين زمان روزمون رو بهش مشغول خواهيم بود، برايمان مفرح و لذتبخش نخواهد بود (و ساعت تفريحمان از ساعات كار جدا خواهد بود)!

اگر اين فشارها را روى خود احساس نمى كردى، چه مسيرى را براى خودت در زندگى در نظر مى گرفتى؟ رسالت شخصى ات چه بود؟

در دوران كودكى، چه لحظات نابى در ارتباط با اين مسير فردى، تجربه كردى؟

ادامه موضوع هاى


  1. carrier ↩︎

7 Likes

من فکر نمیکنم فشارها و توقعات اجتماعی بطور واضح،تنها به بازه ی جوانی و بزرگسالی محدود بشه.بلکه ما بااین امور رشد پیدا می کنیم،چه بسا دلیل وجود ما همین نرم ها باشند.
درمقام تمثیل،شاید تنها وضعیت انسانهای نخستین رو بشه به نظر آورد.زمانی که سلطه ی محیط طبیعی بر ابعاد زندگی انسان حکومت داشت.در این شرایط هم بنظرم طبق ترتیب هرم مازلو،الویت با نیازهای بنیادین مثل حفاظت از خود و تلاش برای بقا می بود.البته درحال حاضر هم این ترتیب،حقیقت داره اما شاید در فرضی که نظام اجتماعی شکل نگرفته یا در مراحل اولیه قرار داره،ملموس تر باشه.به تدریج که در ارضای نیازهای اساسی ثباتی حاکم شد،تمایلات پیچیده تر مطرح میشند.به فراخور ماهیت اونها،رسالت اشخاص متفاوت و متغیره.

فشار به اين دوران از زندگى محدود نميشه، منتها در اين دوران هست كه افراد شغل اينده خودشون رو انتخاب ميكنن و معمولا دو-سه دهه ى بعدى زندگى رو در همون راستا طى ميكنن.

طبق مشاهدات، فرد به مرور زمان محتاط تر ميشه و تغيير جهت براش دشوارتر، ضمن اينكه انگيزه هاش هم كمتر ميشه.

يكى از دلايلى كه بعد از بازنشستگى، خيلى افراد به جاى سرزنده بودن حس افسردگى دارن، ميتونه همين باشه. فرد در مسير رسالت خودش حركت نكرده، بلكه از ترس فقر يا طرد شدن يا … به زندگى كارمندى رو اورده، اون هم در شغلى نامتناسب با علايقش. حالا بعد ٢٥-٣٠ سال هنوز هم فقيره و زندگي حرفه ايش هيچ دستاورد خاصى هم نداشته.

2 Likes

یک تامین زندگی شخصی در حد نرمال (به هر شکلی که ممکن بود)، پرداختن به مسائل علمی، فلسفی و اجتماعی موردعلاقه و البته گسترش تعقل در جامعه هدف (در بین افرادی که ارزشی اولیه و بلندمدت برای تعقل، تعامل سازنده و نگاه عمیق به مسائل، قائل هستن).

اگر تا قبل از دانشگاه رو کودکی به حساب بیاریم، مطالعه زیاد و بودن با افرادی با همین تفکر رو تجربه کردم. بعدها کمتر فردی با اون خلوص پیدا میشد چون دقیقا به گفته‌ی شما افراد زمان زیادی رو (حتی خیلی وقتها از روی عادت و نه اجبار) به کارهایی اختصاص میدادن که خودشون هم ازش ناراضی بودن!

یه زمانی دوستی میگفت که دردِ پولدار شدن در جامعه ما اینه که اونقدر باید در کسب ثروت غرق بشی که بعدها یادت میره که چرا پول میخواستی و برای بی‌هدف نبودن زندگی، به مسیر ادامه میدی!! فکر میکنم این با همین بحث مرتبط باشه.

4 Likes

پس شاید میشه گفت طبق مشاهدات انسان از مرحله ی رفع نیازهای اساسی قدمی فراتر نمی‌ذاره!من فکر میکنم شاید تعریفت از رسالت و یا به تعبیری دیگه غایت زندگانی با اعتبارات عقل عملی و مفاهیم اخلاقی ارتباط پیدا می کنه.واینکه یه پیش داوری نسبت به وضعیت بازنشستگان افسرده داری.این شرایط عوامل متعددی می‌تونه داشته باشه که الزاما تمامی این عوامل با واقعیت امر سازگار نیست.
بنظرم بسیاری از تصمیم گیری های انسان مبتنی بر معیار هزینه_فایده است،ترجیح یک موضوع بر موضوع دیگه به فراخور فواید و مزیت هایی که ابتداً در راستای حفظ فرد و بقای اونه.این منطق شاید در زمانی و تحت تاثیر شرایطی،مورد نقد واقع بشه ولی کاربرد این معیار اجتناب ناپذیری.البته بسته به وسایل و لوازمی که فرد در اختیار داره و می‌تونه ایجاد کنه احساس رضایت بعدی متغیره.

1 Like

این فشارها عمدتا در حیطه قشربندی و منزلتی است که در تقسیم‌کار میان مشاغل ایجاد شده و شغلی بر شغلی منزلت بیشتر پیدا کرده. مثلا همین کارآفرین بودن ، پولدار شدن و … همه فشار اجتماعی است و حتی حرکت در این مسیر به معنای انتخاب آزاد چنین رسالتی نیست. خصوصا در کشورهایی که فضای رقابتی سهمگینی داشته باشند. در حالی که من نوعی شاید شغل رضایت بخشم کار کردن در کتابخانه عمومی نیویورک باشه نه کار کردن به عنوان مهندس ارشد در شرکت اسپیس ایکس یا بنیانگذاری یک شرکت یا وکیل شدن و …

برمبنای همین منزلت احترام دریافت میکنیم. نکته‌ای وجود داره که رفتن به دنبال رسالت شخصی شاید انتخاب مفید نباشه. فرد ممکنه به کار کردن در کتابخانه عمومی نیویورک علاقه داشته باشه اما پس از مدتی از این شغل دلزده میشه و احساس بی‌تفاوتی میکنه و جوری رفتار میکنه که این شغل در حد و شان و لیاقتش نیست. گریز از این مرکز کار راحتی نیست چرا که خود گریختن ممکنه در ایامی کوتاه لذت بخش باشه اما در بلندمدت ممکنه فرد رو افسرده‌تر و افسوس‌خوارتر کنه.

خیلی ها فکر میکردن اگر فشارها و توقعات اجتماعی نبود،‌ با خیال راحت به علاقه‌مندی های که براشون جالبه، می رسیدند و احتمالا هم موفق میشدند. اما من کاملا مخالفم. به عنوان فردی که فقط رفت دنبال علاقه مندی‌ها، ناراضی م. و خیلی از دوستان دیگه رو هم میشناسم که با بنده هم نظر هستند. شاید اگر فشارها کارکرد درستشون رو زندگی م می ذاشتن الان فرد موفق تری بودم.

رسالت قشنگی بر عهده دارید یوسف جان :clap: :clap: ممنون که به اشتراک گذاشتید و چقدر حس خوب و امیدوارم کننده‌ای میده وقتی افرادی رو می‌بینی که به رسالت شخصی‌شون آگاه هستن.

دقیقا کسی که رسالت شخصیش رو پیدا میکنه، به سختی تو چارچوب ها میگنجه و دنبال خلق کردنه، معناش این نیست که حتما کارآفرین میشه و کارمند نیست، نه! مثلا انیشتین هم به نظر من رسالت شخصیش رو پیدا کرده و با اینکه کارمند (استاد دانشگاه) بوده، در راستای خلق نظریات جدید و افزایش دانش و درک بشر پیش رفته. سایر افراد مثل فردوسی، مولانا، جی کی رولینگ، داروین، داوینچی، … .

به نظرم میاد تو گذشته، چنین افرادی بیشتر بودن؛ با اینکه جمعیت بشر در دهه های اخیر رشد شدیدتری رو تجربه کرده و انتظار داری برعکس باشه!

فکر میکنم الان زوده برای قضاوت. و همین طور فکر میکنم شاید یادگیری کافی رو در مسیر علایقتون هنوز به دست نیاوردین (به اندازه کافی شاگردی نکردین). مگه اینکه پروفایل شما مربوط به یه فرد ۶۰-۷۰ ساله باشه :open_mouth:.

این حرفم رو پس میگیرم، اشتباه بود. میگن چاپلین و سعدی هم آخر عمر از زندگی و دنیا شاکی بودن. ولی هنوز که هنوزه و بعد از چند سال و چند قرن، دستاوردهای زندگی هر دو، قابل تحسین و اثربخشه.

هزینه و فایده هم درسته، فشارها و توقعات اجتماعی هزینه های پنهانی برای زندگی ما به وجود میارن که برای فرار ازشون دست به انتخاب هایی میزنیم.

2 Likes

درسته. کسی که به رسالت زندگی خودش باور داشته باشه تقریبا مبدا و خلق کننده یک مسیر میشه. باور باعث میشه از این چارچوب بیرون بزنند والا دوباره جاذبه باعث میشه به داخل چارچوب کشیده بشه. مثل یه گروهی که بهون توصیه میکنند دنبال علایق و رسالت خودمون نباشیم و دنبال نون باشیم که خربزه آبه (بدین معنا که برو اون کاری که همه میکنند و همه رضایت روحی ندارند ولی حداقل درآمد دارند باشد تا مسیری که مبهمه). اینها بعضیهاشون جز همین کسانی هستند که باور نداشتند و بعد مدتی احساس سرخوردگی می‌کنند. به همین دلیل نظر شخصیم اینکه چنین افراد شکست خورده‌ای هم هستند که گاهی انگیزه‌ها رو کاهش میدن. اما خب کسی که از این چارچوب بیرون بزنه انسان شگفت‌انگیزی میشه.

1 Like

علاقه‌ت چی بود و الان داری چیکار می‌کنی؟؟

1 Like

من اگه هیچ فشار اجتماعی‌ای روم نبود فکر کنم کل زندگیم پارتی و سفر می‌کردم.
so waisted :slight_smile:

1 Like

جذابه؛ يه جهانگرد كه هر جا ميره بساط جشن و شادى به پا ميكنه … :partying_face: