چه خبر از شهر و شهرنشینی؟ 🏘


(یوسف ) #1

از ترافیک و شلوغی تا خیابانهای خلوت و خاطره‌انگیز، از فضای سرد و سیمانی تا پارکهای تفریحی و شاد، از کسالت تنهایی تا جاهایی برای جمع شدن و تفریح، شهر قسمتی جدایی‌ناپذیر از زندگی امروز ماست، از غُرهای ممتد روزانه و خاطرات خوب زندگی.

:books: چالشی از جنس اشتراک تجربه‌های مختلف از شهر، مکانهای شهری و شهرنشینی

چه چیزهایی در شهر و شهرنشینی آزارتون میده؟ چه چیزهایی و چه جاهایی باعث آرامشتون میشه؟ کجاها برای کارهای خاصی مثل آرامش و تفریح هفتگی سر میزنید؟ …
یه هفته میخوایم از خوبیها و بدیهای شهر، ساختار و شهرنشینی بگیم. شما هم دعوتید از شهر خودتون بگید و از بقیه شهرها بشنوید!

روند چالش

  • :mantelpiece_clock: زمان: ۲5 آذر تا 2 دی ۱۳۹۷

  • :gift: بسته به استقبال شما، به یک تا سه نفر از کسانی که بیشترین و بهترین تجربه‌ها رو مطرح کرده باشن جوایز نفیسی اهدا میشه.

    :bell: حواستون باشه چالش‌های پادپُرسی مثل دوی استقامت هست، و برامون همیشه تداوم مشارکت باارزش‌تر از مشارکت‌های لحظه‌ای هست.

  • :speech_balloon: هر تجربه رو با عکس و داستان مناسب در قالب یه پاسخ زیر همین موضوع به اشتراک بذارین.

  • :compass: برچسب خوب یادتون نره: مشکلات ترافیکی، جاهای جالب، ساختار آزاردهنده، زیبایی‌های هنری چشم‌نواز، مکانهای شاد و آرامش‌بخش

  • :two_women_holding_hands::two_men_holding_hands: دیدگاه بقیه هم میتونه مکمل دیدگاه شما باشه، تونستید بقیه رو هم دعوت کنید. شرکت کننده بیشتر، جایزه بیشتر :heart_eyes:


دلت می‌خواست شهری که درش زندگی می‌کنی، چه شکلی بود؟!
(Emad) #9

از سردرد، شلوغی، بحث و… در روز بگذریم بنظرم شهر در شب و وقتی که خیلی خلوت هست خیلی زیباست.
من قدم زدن در این ساعات رو بسیار میپسندم و غرق در فکر کردن میشم.
شهر تمیرتر و دور از درگیری های مردم:

اما مشکل اینجاست در بیشتر شهر های کشور ما بعد از ساعت ده و نیم انگار خاکستر مرده پاشیدن تو خیابون ها. هیچ جا باز نیست و پلیس هم که بصورت پیشفرض هیچ حقی برای افراد قائل نیست که بتونن شب ها هم در مشاعات شهر زیست کنند. از دور که میبیندت خیز برمیداره که شکارت کنه.


(Naser Eslami) #10

خب شهر ما نسبتا کوچیکه ولی هر چی کوچیکتر مشکلاتش هم بیشتر تو چشم میاد.
شهر خوبیش اینه خیلی از امکانات در یک منطقه جمع شدند ولی بدی هم داره

شهر ساعت 10 شب به بعد میشه شهر مرده ها. شاید باورتون نشه ساعت 11 شب پلیس جلو من و گرفت و می گفت چی می خوای؟ انگار 11 شب به بعد فقط ارازل حق تردد دارند در سطح شهر
یه بار هم برای اینکه مزاحم کسی نشیم با دوستم رفتیم پارک کمی تمرین موتور سواری بکنیم با چند تا آجر به عنوان مانع ، برای گواهی نامه بالافاصله پلس اومد گفت جمعش کنید.
جاتون خالی کوچه ما بن بسته ، صبح ها ساعت 7 همیشه یکی از همسایه ها پیکانش رو روشن می کنه و از اون وقت به بعد شیشه های اتاق من با موتور پیکان هم صدا میشن و من یهو از خواب می پرم
این همسایه ما عادت داره صبح ها 10 دقیقه ماشین و روشن بذاره تا برای ادامه فعالیت اماده بشه انگار 18 چرخه که باید موتورش گرم بشه. بعضی وقتا هم هی گاز میده.
خب ساعت 7 بیدار میشیم. ساعت 10 صبح بازم جاتون خالی هر روز یک هلکوپتر 2 پره نه تنها شیشه ها بلکه کل خونه رو می لزونه و رد میشه.شاید بشه راننده هلکوپتر و دید از بس نزدیکه زمینه
همیشه پیش خودم میگم اگر سقوط کرد بهتره نرم تو انباری چون گیر می افتم بهتره برم تو کوچه
روزهای آروم هم که صبح بیدار میشم بوی دلنشین گازوئیل و بنزین هوا رو معطر کرده. مثلا صبح ساعت 6
همه اش بدی شد یکم هم از خوبی هاش بگم. از خونه تا نون وایی و بقالی و لبنیاتی و خیلی چیزهای دیگه بیشتر از 2 دقیقه راه نیست.


(یوسف ) #11

پیاده‌رو

یکی از کارهای که خیلی دوس دارم، پیاده‌روییه. معمولا تا مجبور نشم ماشین سوار نمیشم و علاقه‌ای هم به ماشین و رانندگی ندارم. خوشبختانه زنجان پیاده‌روهای آروم و نسبتا جالبی داره که اجازه میده عموما بتونید از پیاده‌رویی لذت ببرید.

نکته بدی که در این زمینه می‌بینم اینه که تلاش خاصی برای بهبود مسیرهای پیاده‌رویی نمیشه و در جاهایی که مشکلی ایجاد شده، مثلا به دلیلی خرابی ایجاد شده باشه (که کم هم نیست، از تعمیر لوله گرفته تا مشکلات ناشی از ریختن مصالح و …) به ندرت اتفاق میوفته که پیاده‌رو تعمیر یا تمیز بشه. همیشه حس میکنم که انگار در فرهنگ امروز شهری در ایران، کسی که از پیاده‌رو استفاده میکنه از نظر بقیه فردی دیوانه به حساب میاد و به همین دلیل صرفا پیاده‌رو حائلی بین خیابان و خانه به شما میره!

این نکته که دیدگاه مردم به حقوق افرادی که پیاده میخوان عبور کنه به چه شکلیه، توی یکی از زشتترین حرکتهای افراد قابل مشاهده‌ست. حتما دیدید کسی رو که ماشین رو به طور عمودی وارد پیاده‌رو کرده و با دقت و وسواس، نوک ماشین رو به در خونه چسپونده! در نتیجه مسیر عبور کاملا بسته شده!

مشکل پارک ماشین در پیاده‌رو

خیلی دوس دارم از این افراد بپرسم که واقعا پیش خودشون فکر نمیکنن که ممکنه یک نفر بخواد از پیاده‌رو عبور کنه؟ اصلا توی ذهنشون این مسئله وجود داره؟ یا اینکه اگر فرد مجبور بشه در اون لحظه از خیابان عبور کنه و اتفاقی براش بیوفته، آیا احساس گناهی بهشون دست میده؟ نکته اینه که این اتفاق لزوما به دلیل نداشتن پارکینگ نمیوفته، چون من در جاهای نسبتا متمول شهر که مطمئن بودم که خونه پارکینگ هم داره، این مسئله رو خیلی دیدم!


(رسولی) #12

همیشه شهر و زندگی شهرنشینی بخاطر امکاناتی که داره جذابیت خاصی بین مردم داشته و داره و شهرهای بزرگتر بخاطر امکانات بیشتر و حتی موقعیتهای شغلی مناسبتر طرفدارهای بیشتری داشته اند.

اما جمعیت بزرگتر یعنی نیاز به مدیریت و تدبیر بهتر در همه زمینه ها

یکی از دغدغه های من در مورد زندگی شهرنشینی که سالهاست ذهنم رو مشغول کرده اینه که زباله هایی که از سطح شهر جمع میشن کجا میرن؟ تو زندگی روستایی پوست میوه و آشغال سبزی و غذای اضافه زباله بحساب نمی ایند و هر کدام کاربرد خاصی دارند و براساس کاربردشون به چرخه طبیعی برمیگردند و کاربرد مفیدتری دارند. شاید اگه آموزش باشه و مدیریت مناسب دیگه چیزی به اسم زباله نداشته باشیم یا به حداقل مقدار برسه. ولی اساسا حجم زیادی از زباله هایی که میتونستند بازیافت بشن به همراه زباله هایی که میتونستند به چرخه طبیعت برگردند یه جایی خارج شهر دفن میشن و بعد از یه مدت ممکنه آلودگی زباله ها به آبهای زیرزمینی هم برسه و منابع آب زیرزمینی سالم رو هم از بین ببره

دردناکتر از اون اینه که هر روز تو مسیرم به سمت دانشگاه آدمای زیادی رو میبینم که داخل این زباله ها دنبال ضایعات پلاستیک و کاغذ میگردند. بنظرم مفهومش این هست که نیروی کار به اندازه کافی هست (یعنی هستند کسایی که میتونند تو بخش تفکیک زباله ها کار کنند) به شرطی که مدیریت درستی وجود داشته باشه…

یکی دیگه از دغدغه هایی که دارم اینه که وقتی سوار تاکسی میشم حواسم باشه در تاکسی رو محکم نبندم نکته جالب ماجرا اینه که وقتی آهسته میبندم راننده میگه دوباره محکمتر ببندید، و وقتی محکم میبندم موقع پیاده شدن راننده بهم میگم لطفا آرومتر ببندید …

کنار این نگرانی ها اتفاقات خوبی هم تجربه کردم. اتفاقات ساده ولی دلنشین

یه بار که پس از یه بحث طولانی با استادم خسته و ناراحت داشتم برمیگشتم خونه، سوار یه تاکسی شدم سلام دادم راننده که پیرمرد جا افتاده ای بود با لحن آرومی گفت سلااام دخترم. من بی اعتنا نشستم که برسم به مقصد و پیاده بشم. وسط راه گوشی راننده زنگ زد خانمش پشت خط بود و گویا از اینکه آقا دارند دیر میرن خونه برای ناهار ناراحت بودند چون قرار بود عصر هم یه مراسمی برند (من نباید اینا رو میشنیدم ولی خوب شنیدم) راننده علی رغم عصبانیت خانم خیلی آروم جوابش رو میداد و میخندید رفتار آقا باعث شد که خانم هم از فاز عصبانیت خارج بشه و در نهایت آقا بهش گفت ناهار رو بکش که ده دقیقه دیگه خونه هستم. نکته عجیب داستان این بود که بعد از شنیدن این مکالمه همه ناراحتی و خستگیم رو فراموش کردم. آرامشی که راننده داشت یه حس خوب بهم منتقل کرد …

زندگی شهری بخاطر دامنه وسیع ارتباطات هر چند کوتاه مدت، پتانسیل این رو داره که ما حال هم رو خوب کنیم انرژی مثبت به آدمهایی بدیم که نمیشناسیم اونم تنها با کارهای کوچیک، اون وقت میتونیم به دغدغه های بزرگتر و راه حلشون فکر کنیم


(Elham Morad) #13

من بعد از بیشتر از 7 سال زندگی توی تهران هنوز احساس می کنم در این شهر غریبه ام و مهمانم ولی جاهایی در تهران هست که برای من کمتر حس روزمرگی های تهران و شلوغی و غریبه بودن آدما رو باهم داره. یه وقتا که بخوام حال و هوایی عوض کنم بهشون سر میزنم:

  • بازار تکیۀ تجریش
  • نمایشگاه های خانه هنرمندان
  • بازارچه خوداشتغالی پارک لاله
  • جمعه بازار پارکینگ پروانه
  • و گاهی هم عصرها یا حتی نیمه شب های خیابون ولیعصر (حدود چهارراه)

زیاد به رفتن از تهران فکر می کنم. مهم ترین دلیلش همین احساس عدم تعلق و از طرف دیگه تنازع برای بقاییه که توی این شهر هست. به قول جلیل صفر بیگی:
قربان صداقت و صفای خودمان
ماییم و دل پاک و خدای خودمان
در شهر شما نمی توان عاشق شد
باید برویم روستای خودمان


#14

من یه پایتخت نشینم!
میدونید؟ به نظرم پایتخت نشینی یه لایف استایله!
و پایتخت نشین بودن مهارت های خاص خودش رو می طلبه.

به عنوان مثال، یه دانشجوی پایتخت نشین مثل من که بیشتر ساعت های مفید روزش رو توی شلوغی شهر و توی اتوبوس میگذرونه، باید بتونه زمان های زیادی رو که به خاطر حمل و نقل و شلوغی از دست می ده رو استفاده کنه؛ چرا که شلوغی شهر، علاوه بر این که وقت گیره، خسته کننده هم هست.

و چه بسا وقتی که آدم به خونه می رسه دیگه انرژی ای برای کار کردن براش نمونده!

از کار های مفیدی که برای استفاده از این زمان های تلف شده میتونم نام ببرم، کتاب خوندنه! :books:

یه کتاب معمولی با یه نشانک ( همون بوک مارکه خودمون) که همیشه توی کیفتون هست تا هر وقت شرایط مطالعه مساعد بود، یا مجبور بودید برای رسیدن اتوبوس منتظر بمونید، درش بیارید و مطالعه اش کنید به نظر من یکی از بهترین راه های استفاده بهینه ازاین وقت های مرده است.

درکل اینکه کسی که توی یه شهر شلوغ زندگی میکنه، باید آگاه باشه که وقت طلاست!

پس بیاید از وقت مون (حتی توی اتوبوس یا مترو) درست استفاده کنیم! :blush::v:t2:


(یوسف ) #15

توزیع خدمات شهری و ترافیکهای ناشی از اون

یکی از نکاتی که برای من توی زنجان عجیب بوده، توزیع نامناسب خدمات شهری بوده. بخصوص در قسمتهای جدیدتر شهر صرفا روی ساختمان‌سازی تمرکز شده و هیچ توجهی به توزیع مناسب جاهای تجاری و مکانهای خدماتی نشده. به همین خاطر برای کوچکترین کاری لازمه که برید وسط شهر. توزیع مکانهای تفریحی هم همین وضعیت رو داره. در جاهایی هم که مغازه‌هایی وجود داره، صرفا چندین مغازه یکسان در فاصله‌های نزدیک به هم قرار دارن، این هم همیشه برام سئوال بوده که با این وضعیت نامناسب توزیع چطور میتونن کسب و کار خودشون رو بچرخونن!

همین توزیع نامناسب باعث شده که عملا کل شهر در ساعتهای خاصی در حال رفتن به سمت قسمتهای خاصی باشن. نتیجه تبدیل به یک ترافیک عجیب برای جایی مثل زنجانه. صبح و ظهر همه در حال رفتن به مرکز شهر هستن و عصر و شب همه در حال رفتن به یکی دو تا مکان تفریحی!

نکته مهم در این داستان برام کم‌کاری نهادهای نظارتی مثل شهرداری بوده، که در دادن مجوزهای بیزنسی هیچ توجهی به فاصله مناسب برای بیزنسها و توزیع مناسب ندارن. این هم باعث توزیع نامناسب خدمات و معضلات ترافیکی شده، هم اینکه امنیت اقتصادی بیزنسها رو به شدت پایین آورده. متاسفانه در ایران نهادهای نظارتی که در قبال مالیات وظیفه دارن این مسائل رو رعایت کنن، هیچ حقی برای افراد شاغل در کارهای آزاد قایل نیستن.


(زری) #16

من از جنوبم از بوشهر … شاید تا حالا بوشهر وقتی اسم بوشهر میاد فقط تو ذهنتون گرما وشرجی رو تصور کردین(که این خصلت رو من خیلی دوستدارم)هرچند خودم خیلی گرمای هستم اما نمیدونم اسمش علاقه هستش یا شاید ایقدر به خودم تلقین کردم که برام جایی جز بوشهر لذت بخش نیست …

بوشهر در واقع پایتخت انرژی هست با اون هم معادن گاز و نفت، ولی قشر ضعیف هم داره.

تو این چند سال شهر خیلی تغییرات در زیبا سازی شهر بوجود اومده مثلا علاوه بر مناطق اصلی شهر (مثل لیان و چهار محل که نقطه اصلی شهر هستش) درختان مناسب منطقه هوای گرم و شرجی کاشته شده (یعنی از قدیم بوده و امروز یا ازشون یاد گرفتن) مثل موز و انجیر معابد که وقتی ریشه ها محکم تر میشه زیباتر میشه.

من خودم منطقه های قدیمی رو بیشتر دوست دارم، نمیدونم چرا؛ ولی از بچگی همینکه تو خیابونای اونطرف برم و فقط یه چرخ ساده هم بزنم خیلی بهم لذت میده. خوبی اون منطقه اینه که خونه های قدیمی که تو منطقه حصاری گمرک و انبارش افتاد خونه های قدیمی رو باسازی کردن و این باعث شد شهرداری و اثار باستانی یادش بیفته که بله همچین خونه هایی با همچین معماری های میتونه جزو زیباترین خونه ها باشه. و کم کم این باعث شد بانک ها و مراکز دولتی خونه های قدیمی رو به شکل اداره دربیارن و یا کافه هایی برای شب نشینی ها با خیام خوانی راه بیفته (خیام خوانی یه رسم برای شادی هاست). مثلا خیابون لیان سنگفرش شده هستش و ادم یاد رم و میلان میفته(من که اینطوریم). آب انبار قوام که در قدیم اب های بارون رو جمع میکردن برای مصرف سالیانه، الان به شکل یه رستوران سنتی و شکیل در اومده.و همه این زیبایی ها رو به روی دریاست.

ساحل بوشهر خیلی خوب شده و از مهرماه و تا عید خیلی هوا خوبه برای خوش گذرونی اعم از پیاده روی تا دوچرخه سواری (با دوچرخه های کرایه هایی ساحل) و قایق سواری. میشه تو این روزا انرژی های خوب و آفتاب به اندازه کافی گرفت و کمبود بدن رو تامین کرد. تابستونا هم از ساعت 6عصر به بعد شب نشینی های خوبی میشه گرفت و در واقع میشه گفت که روزای تابستون از 6 عصر به بعد شورع میشه و شب احساس نمیکنی که شبه و تازه همگی به بجنب و جوش میفتن.از رستوران هایی از ساحل کمی فاصله گرفتن و به شکل یه خونه ای هستن وسط آب دریا هم خوشم میاد (ولی غذاش گرونه :grin::sweat_smile:)

برا عید تجهیزات هستش مثلا چادر، سرویس بهداشتی، سطل آشغال و نیرو انتظامی هم هست برا امنیت.
یه مناطقی هم هست برای پلاژبانوان و آقایان که یه روزای خاصی برنامه دارن و هر کسی میتونه استفاده کنه ازاین مکان.

من که از شهرمون راضی ام و دوستش دارم و اگر کمبود داره باید با همفکری و تدبیر درستش کرد و نه فقط حرف. تنها چیزی که نگرانم میکنه چرا باید اینقدر برج بسازیم؟ (میدونم زمین تو بوشهر زمین کم و جمعیت روز به روز افزوده میشه اما چه راه حلی میتونه وجود داشته باشه؟)

3131F0E7-6486-4BCA-9FF9-D50037B5A10C
33DAD582-3283-469F-A770-1BA34B2DF462

پ.ن:دو عکس اول همین روزا گرفته شده و عکس سوم 12 فروردین همین امسال … ته عکس مشخصه که کانتینر ها چطور وارد گمرک میشن :smile: خزه ها هم که از خود دریاست و با موج بالا میاد.


(یوسف ) #17

عالی :+1:. خیلی خوبه که عکسهای جالبی که گرفتید رو اینجا به اشتراک گذاشتید.

برام جالبه که اگر دوستان «اون ور آب» رفته هم نظراتشون رو بگن. بخصوص قیاسی بین جاهایی که زندگی میکردن با شهرهای بیرون از ایران. چند نفری که حدس میزنم بتونن کمک کنن:‌ @Pourya_Darnihamedani @Ali_Shakeri @bgolshaee


(Maryam) #18

به به چه موضوع جذابی، چه پوستر زیبایییییی، ورودی شیراز :heart_eyes: :heart_eyes::heart_eyes:
من ساکن شیراز هستم و هرچیزی هم بخوام درمورد شهرنشینی بگم مربوط به شهر شیراز میشه. عاشق شهر هستم، و روستا و اینجور جاها رو فقط و فقط برای تفریح میپسندم. شهر رو دوس دارم چون کمتر کسی تو کارت دخالت میکنه و قشنگ برای خودت زندگی میکنی (مخصوصا کسی که مجردی زندگی میکنه)، به همه امکانات دسترسی داری و فقط میخواد تمنا کنی. اگر رسیدگی به حمل و نقل عمومی مثل اتوبوس خط واحد و… بیشتر بشه زندگی راحتتر هم میشه.
تو شهر هروقت دلت میگیره مطمئنا میتونی یه جا رو پیدا کنی که یه عده جمع شدن و ساز میزنن و خلاصه معرکه گرفتن مثل عکس زیر که خیابان ارم شیراز هستش و همزمان میتونی طبیعت و شادی مردم رو یکجا ببینی :


جدیدا باب شده کافه های سنتی توی شهر بنا میکنن که حس خیلی خوبی به ادم منتقل میکنه پس هروقت نیاز به ارامش از نوع خونه های سنتی دارم یکی از کافه_خونه های سنتی رو انتخاب میکنم مثل عکسای زیر:

البته شاید همه ی این چیزایی که من میگم بخاطر بافت شهری باشه که توش دارم زندگی میکنم اما هرچی هست باعث شده که دیگه نتونم تو شهر کوچیکتر زندگی کنم!!! (نمیدونم چرا اما داخل یه سری شهرها حس افسردگی بهم دست میده مثل تهران!!!)

پ.ن: در حال حاضر بدی های شهرنشینی به ذهنم نیومد که بنویسم.

پ.ن: ببخشید خیلی پراکنده نوشتم اما چون موضوع رو دوس داشتم نتونستم بیشتر صبر کنم تا اشفتگی ذهنی برطرف بشه! :hugs::hugs:


(Pourya) #19

خوشا شیراز و وضع بی مثالش…

به به از این پست و یاد خاطرات زندگی و خوشیهای من و خانواده در شیراز. :tulip: 2.5 سال کودکی رو شیراز زندگی کردم (آمادگی و اول دبستان) و خیلی تابستان ها و عیدها رو شیراز بودم. بجرات میتونم بگم بغیر از تهران “تنها” شهر داخل ایران که شاید قابل زندگی برام باشه شیرازه. بهترین حال و هوا رو برام تداعی میکنه: از غم ها آزاد، مردم روشن فکر و با هنر لذت از زندگی. واقعا به به. سعدیه، حافظیه، باغ ارم و دلگشا، ارگ کریم خانی و … از یادم پاک نمیشن.


(Pourya) #20

من تهران بزرگ شدم، شیراز زندگی کردم حدود 2.5 سال و اصلیتم همدانیه. به همه این شهرها عِرق دارم ولی نه چندان که نتونم ازشون جدا بشم. وقتی بعد از 23 سال از یک شهر 12 میلیونی میای به یک شهر 120 هزار نفری (یک صدم!) مفهوم شهر و سایز کاملا ملموس میشه برات.

تهران رو دوست دارم ولی ترافیک و آلودگیش کلافم میکنه. با اینحال میدونم اگر یک روزی برگردم خارج از تهران سخت خواهد بود متاسفانه. حس های متناقضی برام تداعی میشه.

وقتی از تهران اومدم ماستریخت هلند برای اولین بار حس کردم میتونم شهر کوچیک رو دوست داشته باشم! آدما در صلح و صفا هستن، همدیگه رو میشناسن، ساده تر هستن. این شد که دیگه هیچ وقت دلم با شهر خیلی بزرگ صاف صاف نشد چه تهران چه پاریس.

میدونید شاید خیلی از ما به شهرامون تعصب داشته باشیم ولی “خانه” اونجاییکه توش خاطره میسازیم. چون خاطرات زیادی از گوشه و کنار شهرتون دارید بهش حس “خانه” رو دارید. الان و بعد از چند سال زندگی تو روتردام و ساختن خاطرات در گوشه و کنارش، روتردام حکم خونه دوم رو داره برام و بهش عادت کردم و حتی یک مقدار هم عِرق دارم.

یادمه اولین بار که اومدم روتردام (که معماری مدرنی داره و از همه جای هلند شبیه تر به تهران) موقعی که داشتم قدم میزدم یک لحظه کشف و شهود رو داشتم یا به قول خارجیا epiphany و یک حس نوستالژیک که اینجا یادآور خاطرات خوب خواهد بود.

بعد از این همه جابجایی و مهاجرت (یکسال و خورده ای هم فرانسه زندگی کردم) احساس میکنم به شهروند جهانی نزدیک هستم یا citizen of the world ولی کتمان نمیکنم که تکه ای از قلب رو در تهران، شیراز، ماستریخت و روتردام جا گذاشته ام یا خواهم گذاشت.


(یوسف ) #21

البته شهرهای هلند کمی تصاویر خطرناکی دارن :grin: خوب میشه از جزئیات تفاوت بین ساختارهای مختلف بین جایی مثل تهران و روتردام (من با تیم فوتبالش میشناسم فکر کنم فاینورد باشه :grin:) برامون بگید.


(بهزاد گلشائی) #22

تجربیات شخصی نسبت به تمام شهرهایی که توشون رفتم و تجربه داشتم
واقعیت بزرگترین چیزی که من با سفر به نیویورک پاریس برلین بروکسل و لاهه داشتم این بود که مردم ما از این شهرهایی بزرگ واقعیتهاشو رو نمی بینند. صرفا توجیحات خوشگلی ازش می بینن. برای روشن شدن این قضیه به جمله زیر دقت کنید:
" چیه بابا مترو تهران ژاپن یه دقیقه هم دیر نمیکنه. اقا چیه المان پر از دوچرخه است یا اقا چیه پاریس کلی جایی قشنگ داره"
میخوام تجربیات دیداریم از شهرهایی مختلف رو باهاتون به اشتراک بذارم
اول مترو و حمل و نقل عمومی و توزیع امکانات شهری

مترو تو آلمان واقعا خیلی خوش تعریفه و شما به راحتی هر لحظه که اراده کنید میتونید به راحتی به هرجایی که خواستید سفر کنید و نسیتا هم همه ایستگاه هاش تمیزن به جز صبحاهایی شنبه که یا مقداری بویی ادرار به مشام ادم میخوره. در حالت طبیعی هیچ گیتی نیست که مانع از ورودبدون بلیط شما به قطار بشه ولی بازرسین مترو به صورت نامحسوس مراقبت میکنن و هر از چندگاهی چک میکنند. امکانات شهری تو بیشتر بخشهایی شهر توزیع شده. نکته جالبش اینکه نزدیک دانشگاه ها متراژ خونه ها بسیار کوچیک میشه و تقریبا به پونزده تا چهل متر میرسه.

بر عکس این مترو شهر نیویورک واقعا افتضاحه. طوری که اگه تجربه زندگی اونجا رو داشته باشید مترویی تهران رو حلواحلوا میکنید. توزیع امکانات شهری به هیچ عنوان عادلانه نیست و مناطق حاشیه ایی خیلی وضع زندگیشون خوب نیست.

البته مترو پاریس هم از لحاظ رفت و امد خیلی خوبه و دقیقه ولی از لحاظ تمیزی واقعا افتضاحهه. به صورتیکه شما هر جایی کلی بی خانمان کاملا مست و موش مس بینید.

دوچرخه سواری

تو زمینه دوچرخه سواری همه شهرهایی المان زیر ساختهایی مناسب توشون ایجاد شده. همه شهرها خط ویژه خودشون رو دارن و حتی قوانین خیلی متقنی برای یه بخش وجود داره. تو این زمینه هلند خیلی جلوتر از المانه، چون شما به هر شهریش که برید تنها با ارائه کارت قطارتون میتونید دوچرخه اجاره کنید.در صورتیکه تو نیویورک هیچ خط اتوبوس رانی نداره. البته تو شهر دورهام خطوط خوبی هست.


(صدیقه قنبرزاده (مبارکه)) #24

حدس می‌زنید تصاویر زیر مربوط به کدوم شهر باشند؟


در این پیاده روی بلند ِ سنگفرش شده در وسط شهر، کلی صحنه و منظره قشنگ می‌بینید و اگر کمی کنج‌کاو (=پادپرسی ;)) باشید، می‌تونید قطعه‌های شعر «باز باران با ترانه …» رو توی مسیرتون دنبال کنید…


کمی از جغرافیای استان و مشاغل رایج اون رو بشناسید،


و حتی مردم‌شناسی کنید و با طرز پوشش، چهره و سلوک مردم این شهر آشنا بشین،

این‌جا برای آدم‌های علم‌پیشه و جست‌وجوگر هم کلی جزئیات هیجان‌انگیز پیدا می‌شه. مثلا می‎تونید یک ساعت آفتابی دیواری آبی‌رنگ رو روی دیوار این ساختمون پیدا کنید!

فراتر از همه‌ی این‌ها، پتانسیل‌های فراوانی در این بستر شهری وجود داره که شاید هنوز کشف نشده باشند! به عنوان نمونه‌ای از این پتانسیل‌ها، جشنواره کدو و نمایشگاه نقاشی‌ای که در این فضا برگزار شده رو ببینین،


بله، احتمالا درست حدس زدین! این‌جا رشت هست؛ و به نقل از این خبر، بزرگ‌‌ترین پیاده‌راه فرهنگی جهان. جایی که پیش از اجرای این طرح، محلی پرترافیک و بسیار خسته‌کننده در شهر بود و الان به فضایی برای دورهمی‌های دوستانه، پیاده روی و انواع کسب و کارها تبدیل شده!
تازه یک نفر رو پیدا می‌کنید که بهتون میگه: «لبخند بزنید» تا از شما یه عکس به یاد موندنی بگیرم! :blush:


(بهزاد گلشائی) #25

تو قسمت قبلی در مورد معایب دو تا سه تا شهر براتون گفتم ولی الان میخوام چند قسمت خوب شهرهایی مختلف رو براتون بیارم تا حس خوبتری بگریم
چند مثال و نمونه خوب
پاریس
پارسال که بعد کریسمس من تو پاریس بودم شاهد بودم که شهرداری پاریس تو تمام پارکهایی شهر قسمتهایی مشخصی رو تعبیه کرده بود تا مردم درختهایی کریسمسشون رو اونجا بریزن و با بازیافت منتقل بشه
همچنین در کنار برخی از درختهایی پارکها این اجازه به شهروندان داده شده که برای خودشن باغچه کوچولو درست کنن و سبزی بکارن

اجراهایی خیابونی تو شهر نیویورک.
واقعیت یکی از چشمگیرترین نکته هایی که تو نیویورک وجود داره اجراهایی خیابونیش هست و اینکه ادمها بدون اینکه خجالت بکشن هرچی که فکر میکنن قابل ارائه است رو به در معرض دید عموم میگذارند. حتی یه ادمی که قیافه اش برا اثر سو مصرف وید ( یک نوع ماده مخدر)دفوزمه شده بود سعی کرده بود با به طنز کشیدن این موضوع ازش پول دربیاره

موشها تو پاریس همه جا هستن اینقدر این نکتا ملموس بود که پایه کارتون راتاتولویی هم شدش.
در مورد برلین نکته خیلی جالب
قسمت برلین شرقی که تحت تاثیر کمونیستها هست دارای ساختمونهایی به شدت شبیه به هم و بدور از هرگونه تجملیه و قسمت غربیه خونه هایی تجملاتی خوبی پیدا میشه. این قضیه حتی با جا به جایی تو قسمتهایی تحت سیطره امریکا فرانسه و انگلیس به شدت به چشم میاد

در مورد شهر لوزان سوایی گرونی سرسام اور قیمتها تو سوییس باید به دقت خیلی زیاد قطارهایی شهری و بیرون شهری تاکید کرد که حتی میشه باهاش ساعتتون رو تنظیم کنید


تمام این شهرها یه وجوه مشترک خیلی عالی داشتن. اینکه شما حتی اگر غربیه هم باشید به راحتی قادر خواهید بود با نقشه گوگل بهترین مسیر رو برای رسیدن به مقصدتون پیدا کنید. نمی دونم چرا گوگل به برنامه اتوبوسهایی ما دسترسی نداره و یا قطارهایی ما ولی من تو تمام شهرهایی که رفتم علی رغم اینکه غریبه یودم به راحتی مسیرم زو پیدا میکردم چون من فقط گوشی تلفن همراهم رو باز میکروم و گوگل بهم میگفت که با کدوم اتوبوس به کدوم سمت برو.

این نکته اخری رو برای این گفتم که تهران به همچینی برنامه ای دسترسی نداره و البته اجازه دسترسی گوگل هم به سیستم اتوبوس رانی داده نمیشه به دلیل اینکه گفته میشه این اطلاعات محرمانه است.
نکته اخری در مورد فرانکفورت و هامبورگ دو شهر پر تقاضا المان باید گفت
سیاست کلی المان برا این پایه گذاشته شده که توزیع جمعیت داشته باشیم. بنابراین حدود دوازده سال قبل وقتی که هامبورگ داشت مملو از جمعیت خارجیه اماده به کار میشد شهرداری تصمیم گرفتن که با افزایش هزینه حضور در شهز این رویه رو کنترل کنن و با درامدی که از این راه کسب میکنن راه هایی دسترسی به هامبورگ از شهرااسس دیگه رو ساده میکنن.
این موارد حتی در مورد شهرهایی کوچیکم وجود داره. مثلا شهر کلستهال المان وقتی دید که نفت خیز نیست دیگه رو اورد به جذب جمعیت دلنشجو یا شهز دورهام المان وقتی کارخونه هایی سیگار که منبع اصلی درامد شهر بود ورشکسته شدن رو اورد رو دانشگاهش سرمایه گذاری کرد.


(Emad) #26

وجود حاشیه مناسب در کنار خیابان ها مزایای زیادی داره
این یک تصویر از محل زندگی ماست در قزوین


در ایام نسبتا گرمتر سال همیشه بچه های کوچک محله میتونن با طی حداقل مسیر در این فضا مشغول بازی میشن
پیر ها و جوان های مثل من که بعد از ناهار برای چند دقیقه از خونه خارج میشن و هوایی تازه میکنند
صدای ماشینها که کمتر به خونه ها میرسه
پیاده روی های قابل تحمل در گرمای تابستان که وجود این درخت ها این گرمارو تا حدود زیادی تعدیل میکنه
فضای سر زنده تر بدلیل زندگی انواع پرنده ها مثل دسته های بزرگ گنجشگ

اما خب در بسیاری نقاط شهر، مثل منطقه ای که محل کار من در اون واقع شده پیاده رو کلا به اندازه سه تا آدم کنارهم هست و جایی برای سرانه فضای سبز در نظر گرفته نشده

جایی که ما درش زندگی میکنیم همونطور که در تصویر هم پیداست منطقه اعیانی شهر نیست. بیشتر ساکنین این منطقه کارمندان و کارگران هستند. اما اگه درست یادم باشه بخاطر درختکاری مناسب به اینجا لقب باغچه قزوین رو داده بودند. (فکر میکنم برای هر یک نفر 1.5 درخت وجود داشت یا یه همچین آماری)
در کل من راضیم و همینطور خانواده
دوستدارم همه جای شهر اینجوری باشه
قدم زدم تو پیاده رو های پهن و سبز خیلی بهتر از پیاده رو های صرفا بتونی هست


(پریسا) #27

تو یزد نه جای برای شادی هست نه برای تفریح بی مهری مردم و مسولین باعث شده روحیه مردم کسل باشه من نشاط خیلی کمی د ر شهر میبینم واین نشاط ها جوری نیست که همه مردم بتونن احساس کنن مگر یه عده معدود کاش جوری میشد که مردم یزد هم کمی شور و نشاط داشتن

وقتی کنسرت توی شهرای کوچک میخواد برگزار بشه یه عده معدود میرن پشت سالن دعا میگدارن کاش بعضی ها درک میکردن انسان باید شاد باشه تا امید به زندگی داشته باشه :worried::worried:

به امید روزی که آدم ها شادی و نشاط واقعی رو پیدا کنن و بهم شادی هدیه بدن


(leila) #28

من چند ماه قبل قزوین بودم، مسیر دوچرخه‌سواری با چراغ راهنمایی دیدم خیلی ذوق زدم کردم که قزوینی‌ها اینقدر پیشرفته هستن ، فوری عکس گرفتم که یه روز بذارم پادپرس، اما حالا عکسا دم دست نیست، فکر کنم خیابون فردوسی بود، درسته؟
میشه شما چنتا عکس برامون بذارید.