کی خودت رو تنها حس میکنی؟

دقیقا چه موقعی خودت رو از همه و همیشه تنهای تنهای تنهاتر حس میکنی؟
چیکار میکنی که حالت خوب بشه؟
اگر همه اون کارهارو انجام بدی و بازم همین حس سرجاش باشه چیکار میکنی؟

مرتبط با موضوع‌های

6 Likes

وقتی که همه سر یه موضوعی به خودشون حق میدن و ذره ای من رو درک نمیکنن و فقط الکی میگن: میفهمم میفهمم
مینویسم که حالم خوب بشه یا با یه یار سفر کرده حرف میزنم
اگه همه ی این کارارو بکنم و حالم خوب نشه میرم روی پشت بام آسمونو تماشا میکنم یا با رفیقام میریم بیرون…اگه باز هم خوب نشم میگیرم میخوابم

4 Likes

من بیشتر انرژیمو از صحبت کردن با آدما به دست می آورم از بودن تو جمع های شلوغ، از راه رفتن و…
سعی میکنم خودمو درون یک جمع قرار بدم که اگر نشد سعی میکنم راه برم و هر وقت به کالری سوزونده شدم نگاه میکنم احساس رضایت می کنم :slight_smile: احساس تنهایی همیشه و همه جا با ما هست من قبولش کردم و هر وقت خیلی این حس به من غلبه میکنه با راه حل هایی که گفتم قورتش میدم .
دقیقا از انتها به ابتدا جوابت را دادم :slight_smile:

2 Likes

من دقیقا از اخر به اول حرکت میکنم. به شدت میخوابم. به شدددددددددددت. بعدش بیرون رفتن با دوستان و حرف زدن. بعد پشت بوم و بعد …

1 Likes

چقدر خوبه که پذیرفتین این موضوع رو.

:joy: :joy: :joy: :joy: :joy:خوب خوبه

1 Likes

وقتی که خودم نتونم خودمو درک کنم و باعث حال خوبم بشم حس میکنم تنهام، وقتی از کسایی که دوسشون دارم توجه نمیبینم حس میکنم تنهام!!
وقتی این حس بهم دست میده سعی میکنم اولش مدت نسبتا زیادی(چن ساعت) تنها باشم تا اون ناراحتی و غم رو بریزم بیرون و بعدش شروع میکنم به ساختن حس های بهتر و قوی تر که دیگه پیش نیاد یا اگه پیش اومد کمتر وقت بزارم واسش!

1 Likes

چه انسان قوی ای هستین پس

1 Likes

شاید خیلی مواقع پیش میاد که احساس تنهایی میکنم، من شدیدا در جمع بودن را دوست دارم ولی مواقعی که به اجبار در جمعی هستم که با هیچ کسی نقطه مشترکی ندارم و نمیتونم ارتباط بگیرم با ان جمع احساس تنهایی میکنم، زمانی که احساس میکنم از سمت نزدیک ترین ها و امین ترین ادم های زندگیم قضاوت میشم و درک نمیشم، زمانی که به هدفی نمیرسم و دلگرمی یا پشتیبانی ندارم که بهم قوت قلب بده
در کل سعی میکنم خودم را در موقعیت های اینچنینی قرار ندم ولی اگر در این موقعیت قرار گرفتم و حس ازاردهنده تنهایی را تجربه کردم، اول از همه میپذیرمش و سعی میکنم از نظر فیزیکی هم تنها بشم، از جمع فاصله میگیرم میرم قدم میزنم. بتونم میرم تنهایی تو کافه ای که دوست دارم میشینم و شروع میکنم با خودم فکر کردن و از حسم مینویسم، با کودک درونم حرف میزنم و بهش میگم که تنها نیست و بهش میگم که اون تحت هرشرایطی برای من دوست داشتنی و عزیزه، به خودم انرژی، انگیزه و عشق میدم
این کار بیشترین ارامش را به من میده
اگر جواب نداد گریه میکنم تا اروم شم
اگر بازم نشد به مشاورم زنگ میزنم و ی وقت خیلی اورژانسی ازش میگیرم :sweat_smile:

1 Likes

منم یه زمانی با مشاور رفتن خیلی حالم خوب بود اما بعد باعث شد بیشتر اذیت بشم …چون مجبور بودم خصوصی ترین احساس هاییو که با منطق قلب حل میشن رو به کسی بگم که میخواد با منطق عقل حلشون کنه
چه راه حل های خوب و دلچسبی دارین…خصوصا کافه خیلی دلم براش تنگ شد

1 Likes

راستشو بخوای منم قبلا یبار مشاور رفتم و از دستش فرار کردم :sweat_smile:
ولی کسی که الان پیشش میرم واقعا ازش راضیم با چهارچوب و اصول من خیلی همخوانی داره

خوب پس دمش گرم عجب مشاور کاردرستی

1 Likes

تو تنهایی چجوری ناراحتی و غم رو بیرون می ریزید؟

من تجربه خوبی از مشاوره رفتم اصلا ندارم.
سعی میکنم هرجور شده خودم مشکل و حل کنم و به مشاور نرسه

2 Likes

وقتی حرف میزنم و از علاقه هام میگم و اطرافیانم فقط نگاه میکنن یا نهایتا مخالفت می کنن

2 Likes

واای موافقم. چه حال بدی منتقل میکنه!

2 Likes

وقتی که امید از فهمیده شدن رو از دست بدم. وقتی که بدونم اون کسی که آخرین سنگر درک کردن منه نتونه یا نخواد که منو درک کنه. تنهایی یک چیز فیزیکی و مادی نیست، یک اتفاق احساسیه که انسان از درک شدن بازمیمونه. اینجور وقت هاست که حس تنهایی پیدا میکنم

3 Likes

کاملا موافقم. کاملا درسته.

1 Likes

آخ میفهمم چی میگی …

من همیشه. وقتی تنهام، وقتی تو جمع هستم، وقتی تو بیمارستانم، وقتی حتی پیش دوستامم. همیشه تنهام و تنها میمونم

1 Likes