کنار چه آدمایی احساس تنهایی می کنی؟

علوم_انسانی

(فرشته مرادی) #1

اخیرا پروفایلی دیدم که برام جالب بود

سوال:
آیا این فرد تنهاست؟ تنهایی یعنی چه؟ میشه تو جمع باشی و تنها باشی؟ چه وقتایی احساس تنهایی می کنی؟ میشه کنار بعضی آدما احساس تنهایی کرد؟ اون آدم ها چه شکلی ان؟
دنباله‌ی موضوع خاطراتی برای صد سال تنهائی


(سعید) #2

از نظرمن تنهایی اصلن ربطی به جمع دور و برت نداره، ممکنه توی هر جمعی تنها باشم، حتی با این که با آدم ها مراوده دارم، اما باز هم خیلی وقت ها خیلی جاها توی خیلی جمع ها احساس تنهایی می کنم

تنهایی خیلی واژه خوش تعریفی نیست برای ادامه بحث، فکر کنم باید یه کم دقیق تر تنهایی رو تعریف کنیم تا بشه تحربیات مختلف رو گفت و دسته بندی کرد و بحث کلید بخوره


(Arezoo Emami) #3

چقدر اين متن شبيه حالت منه، منم توي گذشتم زندگي ميكنم و تنها شادي واقعي من يادآوري خاطراتم هست
بله به نظرم تنهاست، توي گذشته كسي رو از دست داده كه از تمام دنيا فقط همون ميتونه از تنهايي درش بياره و باهاش احساس شادي و آرامش كنه.
مهم نيست كي كنارت باشه، مهم اينه كه اوني كه بايد باشه نيست.
بدتر از همه از نظر من تو اين شرايط حضور كسايي هست كه به شدت دوستت دارن و سعي ميكنن تو رو هم متقاعد كنن دوستشون داشته باشي و ازت ميخوان گذشته رو رها كني…
وحشتناك ترين حالت ممكن، درك دوست داشتن اون هاست و عدم توانايي واسه باز كردن در قلبت…
اينجوريه كه دوست داري فرار كني يه گوشه تاريك و تنها و فقط به خاطرات فكر كني. كاش كسي تصميم نميگرفت تو اين شرايط به فرد كمك كنه چون باعث ميشه بيشتر سراغ گذشتش بره
كاش بقيه كنار مي ايستادن و اجازه ميدادن خودش از گذشتش دست بكشه، آخه با اين به اصطلاح لطفشون، آدم رو تحت فشار ميزارن و شرايط رو سخت تر ميكنن


(Hesam Fardad) #4

مثل عددی که ما توی دنباله اعداد حقیقی در نظر میگیریم و نمیتونم بدون در نظر گرفتن یه عدد دیگه بگیم اون عدد بزرگ هست یا کوچیک تنهایی رو هم نمیشه به تنهایی تعریفش کرد !

بزارید یه کمی دقیق تر بگم . وقتی میگیم عدد 1000 عدد بزرگی هست یا کوچیک این عدد نسب به 1 بزرگ هست و نسبت به یک میلیون عدد کوچیکی هست . تنهایی هم همینه . یه آدمی که خوانوادش فوت میشن تنهاست … حالا به همون آدم یه خانواده بده ولی تو شهری بزارشون که هیچ کسی تو اون شهر نیست … اون خانواده میشه یه خانواده تنها … حالا اون خانواده رو بزار تو یه شهر با چند صد تا خانوار ولی اون شهر رو تو محاصره و تحریم شدید از سمت کشورش قرار بده . اون شهر و آدم های داخلش میشن تنها … حالا اون شهر رو بکن پایتخت یه کشور ولی اون کشور از سمت جامعه جهانی پذیرفته نشده و هیچ کشوری باهاش مراوده نداره . اون کشور و آدماش همه میشن تنها … و به نظرم این هیچ کران بالا یا پایینی برای تنهایی و واژه های اینجوری وجود نداره و فقط به صورت نسبی و با مدل سازی میشه درکشون کرد .


(یوسف ) #5

با وجود علاقه به ریاضی و جالب بودن ایده، فکر میکنم احساس تنهائی در این مورد مطلقه. یعنی ممکنه توی یه روستا باشید یا شهر بزرگ، اگر روحیات خاصی داشته باشید، ممکنه حس تنهائی داشته باشید. بیشتر به بودن آدمهائی با روحیات مطابق برمیگرده تا جمعیت و حتی امکان ارتباط. صورت موضوع هم همین رم میگه، یعنی با وجود امکان ارتباط، در کنار آدمهای نامتناسب، حس تنهائی هنوز وجود داره.

از این نظر میتونم موافقم باشم که در محیطهای بزرگ، اگر تنوع هم بالا باشه، احتمالا میتونید هم‌روحیه‌های خودتون رو پیدا کنید. این حالت متاسفانه در محیطهای این روزهای جامعه دیده نمیشه. بخصوص با طرز تفکری که تمایل داره تنوع رو در هم بکوبه و هرچه بیشتر همسانی رو ایجاد کنه.


(Farshid Zamani) #7

به نظر من هم انسان یک موجود تنها است اگر چی از نظر ظاهری در جامعه زندگی میکند، همیشه در تفکرات و دغدغه های خودش غرق است، و تنهای انسان یعنی اینکه به تنهائی تصمیم میگیرد اگر چه در بین هرازان فرد باشد ولی تصمیم را خودش و به تنهائی میگیرد اگر چه جبراً تصمیم کسی دیگری را عملی کند باز هم به تنهایی تصمیم میگیرد که به تصمیم او عمل کند، دیگر اینکه بلی میشود در جمع باشی در ضمن تنها هم باشی، فرض کنید که شما در جمع فامیل نشسته هستید ولی همین لحظه به تنهایی خود در زمان و مکان دیگری در سیر و سلوک هستید حتی اینکه بعضی اوقات اطرافیان شما هم متوجه میشوند که شما حضور ذهنی ندارید و جسماً آنجا هستید، چی بسا که از شما سوال کنند که به چی میاندیشی و این اندیشه شما است که تنهایی شما را ثابت میکند.


(لاله ملا) #8

مقاله ای در مجله باعلم خوندم که در زمینه تنهایی حرفای جذابی زده بود و قسمتیش که به نظرم مرتبط با این موضوع هست رو برای گفتگوی بیشتر اینجا میذارم:

تفسیر قشنگی از تنهایی رو در این مقاله دیدم:

کشف بزرگ سقراط این بود که ما می توانیم علاوه بر دیگران با خودمان هم معاشرت کنیم؛ معاشرتی که در روند واقعی تفکر حاصل می شود و امکانی همیشه حاضر برای هر کسی است. هر کسی که دقت می کند کاری انجام ندهد که باعث شود دوستی و هماهنگ زیستن این دو تن در یک تن با یکدیگر محال شود.

با توجه به این تفسیر، من چه مواقعی احساس تنهایی میکنم؟ وقتی از گفتگو با خودم فرار می‌کنم و نمیتونم خودم رو اون طوری که هست بپذیرم. برای اینکه بتونه راحتتر از این گفتگوها با خودم فرار کنم، دنبال کسی میگردم که زمانم رو پر کنم. و معمولا کسی که با خودش به صلح نرسیده باشه به سختی بتونه با دیگری گفتگوی سالمی رو پیش ببره. اینجاس که قسمت بدِ تنهایی خودش رو نشون میده.

راستی شما چقدر، چه مواقعی، و چطور با خودتون گفتگو میکنین؟


(Jalal Razavi) #9

نه لزوما ممکنه تنها نباشه

تنهایی حالات مختلفی داره
یه وقتی هست که بقیه از کنار ما میرن و ما تنها میشیم
یه وقتی هست ما از بقیه دوری میکنیم و تنها میشیم
وقت هایی هم هست که دور و برمون شلوغه اما تنهاییم.

تنها کسیه که نتونه حرف دلش یا اون چیزی که از عمق وجودش بیرون میاد رو به کس دیگه ای بگه. همه ما نیاز داریم که حرف بزنیم، درک بشیم و سبک تر بشیم.
گاهی وقتا تصمیم میگیریم که ولش کن چرا باید حرف هامو به کسی بگم. راه خودمو میرم و نیازی هم به کسی ندارم اما یه روزی متوجه میشیم که عه چه مسخره سخت گرفتم به خودم میتونستم خیلی راحت حرفمو بزنم و بازخورد بگیرم. اتفاق خاصی که قرار نبود بیوفته فقط قرار بود سبک بشم.

۹۸% مواقع احساس تنهایی میکنم. نه به خاطر اینکه حرفامو به کسی نمیزنم. نه به خاطر اینکه کسی دور و برم نیست. نه به خاطر اینکه مردم گریز هستم.

فقط به خاطر اینکه عمق وجودیم درکش برای بقیه آسون نیست و همینطور گفتنش هم به بقیه برای خودم آسون نیست. نمی ترسم از چیزی یا حرفی یا اتفاقی.
فقط چون میدونم درک نمیشه (تجربه کردم) ترجیح میدم توی تنهایی خودم باشم تا روزی که زمانش برسه.

اینا همش راجع به درونم بود. بیرونم اصلا آدم تنهایی نیست. از هرکسی که منو میشناسه بپرسید میگه نه جلال تنها نیست. :grin: